باران برای عشق می بارد

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

58 روز مونده

  • ۳۳

این روزها که حتی حوصله خواندن یک خط کتاب

 

یک خط نوشتن

 

و حتی دیدن فیلم هم نیست بعضی فیلم ها در عین سادگی چقدر حس و حال خوبی دارند و خوشحالت میکنن از انتخابت.

 

مثلا این فیلم که از دیشب من رو با حال خوبش گرفته .

 

یه فیلم فانتزی با کلی انرژی که بهت میده.

 

راستی ...

 

58 روز مونده تا پرواز دوباره ام.

 

 

این روزها

  • ۳۸

این روزها

این روزها زود میخوابم و زود هم از خواب بیدار میشوم.

زود خوابیدنم دست خودم است و از زور بی حوصلگی تمایلم به خواب میرود.

زود بیدار شدنم اما نه،ساعت 6 صبح ،پسر کوچولو زنگ بیدار باش را به صدا در می آورد.

این روزها حوصله ام نمیکشد،حوصله ام هم بکشد نفسم اجازه نمیدهد که بخواهم همپای او بازی کنم.

بازی که خوب است حتی بنشینم گوشه ای و کتابی برایش ورق بزنم.

بخوانم و او لذت ببرد.

یک دور که میخوانم نفسم دیگر اجازه نمیدهد،سرم گر میگیرد و وجودم شروع به گز گز میکند.

این روزها را دوست ندارم؛این روزهای انتظار که سخت سنگین شده ام و سخت بی حوصله.

این روزها سخت میگذرند.

نه از بابت بارداری و حمل یک موجود سی و دو هفته ای در وجودم بلکه از نظر بی حوصله بودن در مقابل فرزندی که سه سال است مادرش هستم.

این روزهایم قرین عذاب وجدان شده است و بی حوصلگی و خوابالودگی و خستگی.

این روزها بگذر،زودتر بگذر.

آیین شبانه در مسیر خودسازی

  • ۴۱
با اصرار زیاد و البته کلی فکر برای تغییر چیدمان پذیرایی ،آینه از تاریکی کمد دیواری، دوباره به پذیرایی برگشت.
حالا هر بار که میرم آشپزخونه میتونم تمام قد ؛خودم رو ببینم و کمی حرص بخورم از کوتوله شدنم و خوشحالم باشم از شکم قلمبه ام.

ناامیدی ؛جنگی زیبا

  • ۵۵

گاهی باید نا امید شد.

نا امید کامل ؛ از اینکه خدا خواسته ات را اجابت کند.

نا امید شد و راضی شد به زندگی بدون عملی شدن آن خواسته.

نا امید شد و با شوق به ادامه زندگی بی آن خواسته پرداخت.

نا امید شد و مومن تر شد به ذات مقدس الهی.

من در زمره کسانی هستم که در کارنامه شان بارها و بارها ناامیدی دیده شده است.

برای من ، ناامیدی

نیاز به نیایش

  • ۵۰

 

 

فاصله ای که بین او و معبود افتاده بود چیزی نبود که به راحتی بتوان از آن گذشت.

باید فکری به حال این فاصله ای که آزارش میداد می کرد.

نمازهایش را میخواند.

در طول روز به یاد خدا بود و "خدایاشکرت" ورد زبانش.

اما نیایش از جنس آرامش چیز دیگری بود که در زندگی اش کم داشت...

 

آخرین باری که به زیارت رفته ایم یادم نمی آید.

این دو هفته

  • ۸۰

نمیدونم اسمش چیه .شاید گر گرفتگی.اما سرگیجه نیست.

اونروز که به دکتر داشتم توضیح میدادم و میگفتم: گاهی اینجوری میشم. گفت بخاطر تغییرات هورمونیه و نگرانی نداره.

خلاصه که سر سنگینی میکنه و قلب تند تند به تپش می افته و حس خیلی مزخرفیه.

دو هفته ای بود که نمیتونستم کاری کنم.

بزم مزه ها

  • ۸۵

 

 

"قاشق دسرخوری را در دل پودینگ شکلاتی ای که در ظرف سفید خودنمایی میکرد؛ فرو برد.

ان را به دهان گذاشت.

مزه شیر وشکر و نشاسته و زرده تخم مرغ با هم ادغام شده اند.هیچکدامشان را جدا حس نمیکند.

و چه ترکیب دلپذیری را ترتیب داده اند."

 

شب فرا رسیده بود و برای خواب آماده میشد.

انواع و اقسام خستگی

  • ۸۶

خیلی خسته ام .

اما انقدر این خستگی و مدلهاش در ذهنم رژه رفتند که نتونستم نیام و ننویسم.

انواع و اقسام خستگی در زندگی من :

مدل اول که خیلی دوست داشتنی هست وقتیه که از زور خستگی میخوای پرواز کنی و حالت به شدت خوبه.

و مدل دوم که اصلا دوست داشتنی نیست وقتی هست که از زور خستگی میخوای زار زار گریه کنی.

مدل اول وقتی حاصل میشه که کاری که باهاش عشق میکنی رو انجام میدی و اون خستگی برات دلچسبترین تفریح دنیا میشه.

و اما مدل دوم هم وقتی هست که از سر اجبار باید انجام بدی و ... .

من الان درگیر مدل دوم هستم و دلم میخواد زار زار گریه کنم.

خسته ام خسته ه ه ه ه .

پذیرش مرگ و زندگی

  • ۷۸

کرونا نرفته.

هنوز هست.

البته این ترسی که میخوام راجع بهش حرف بزنم به کرونا مربوط نمیشه.

از بچگی باهام بوده.

از وقتی کرونایی وجود نداشت.

اما الان کرونا هم شده مزید بر علت.

وقتی محمدصدرا توی دلم بود خیلی میترسیدم.

دیگر نایلون هایمان رو دور نمی ریزیم.

  • ۸۶

 

ده روزی  میشود که با واژه "اکوبریک" آشنا شده ام.

و درمان دردی شد که مدتها درگیرش بودم:چه کنم با این همه مواد غیر بازیافتی که تولید میشود؟

خواسته یا ناخواسته.

ناخواسته اش مثلا میشود :بسته بندی  مواد خوراکی، بستنی ، بیسکوییت ،ماکارونی ،قند، شکر، نمک  و و و که در بسته بندی های نایلونی عرضه میشود.

خواسته اش هم همان نایلون هایی که موقع خرید از فروشگاه و میوه فروشی و اینجور مکانها خریدهایمان را داخلش میگذاریم و به قولی میشود کیسه خرید.

پلاستیک و کاغذها را بازیافت میکردیم.

میگذاشتیم کناری تا پسرکی با گاری اش به صورت کشیده و لهجه خاص صنف خودشان از راه برسد و داد بزند:"نمکی " تا ما بطریهای خالی شیر و ماست و پنیر را به او بدهیم.

اما نایلون ها می ماند.

می ماند و میرفت سطل زباله.

از خانه ما بیرون میرفت و ما  در نابود کردن زمین شریک میشدیم.

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم