باران برای عشق می بارد

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

دعوا

  • ۳۲

 

نیمه های شب یکی از شبهای زندگیشون بود که صدای شکسته شدن چیزی از واحد طبقه بالایی اومد و به دنبالش صدای زن و شوهر بلند شد...

تا حالا اونها رو ندیده بود ، اما از دیوار ها و تابلوهای رنگی رنگی خونه شون فکر میکرد که همیشه زندگیشون رنگی و آرومه؛

غافل از اینکه تو همه زندگی ها لحظه هایی هست که دلچسب نیست

#داستانک

#دعوا

#خدابامنه

اشک

  • ۳۵

 

 

حالش ابری بود

اما چشماش نه

تو دلش بارید

اما نذاشت

چشماش حالش رو لو بدن

#داستانک

#اشک

#خدابامنه

باور

  • ۳۶

گفت :فقط بهم بگو که دیدی.

گفت:دیدم.

آروم شد و همه راه تا خونه رو از پاییز قشنگ و هوای سرد و آسمون ابری و نم بارون و درختای رنگی حرف زد و خوشحال بود که باورش داشت.

حالش خوبترین حال دنیا بود و از ته دل فریاد کشید: خدایا شکرت.

 

#داستانک

#باور

#خدابامنه

اذان

  • ۳۵

 

شلوغی خیابون و آفتاب مرداد ماه کلافه اش کرده بود؛

خیلی وقت بود از خونه نزده بود بیرون؛

خیابون ها و آدمها براش غریبه بودند؛

خوشحال نبود ناراحت هم نبود یه احساس مسخره و کسل آور همه وجودش رو گرفته بود؛

بالاخره به ساختمون مورد نظر رسید از پله ها بالا رفت  و نشست تو نوبت؛

مثل همیشه بارم کلی هم صحبت پیدا کرد؛

از دختربچه سه ساله بانمک گرفته تا پیرمرد شصت ساله؛

همه باهاش حرف می زدند و اونم خوب گوش میداد.کارش تو ساختمون یه کم طول کشید ولی بالاخره تموم شد و زد بیرون؛

هوا داشت تاریک میشد؛

شدیدا دلش میخواست مسیر خونه رو پیاده بره؛

اما حس ترس از آدمها و خیابون مانعش میشد؛

صبر کرد تا بالاخره یه ماشین که صندلی جلوش خالی بود براش نگه داشت؛

راننده بد میرفت درست مثل همه راننده های دیگه ای که سوار ماشینشون شده بود؛

زودتر از اینکه به مقصد برسه از ماشین پیاده شد ؛

چشمش به ماه خورد و صدای الله اکبر اذان موذن زاده تو فضا پیچید.

 

#داستانک

#اذان

#خدابامنه

رز قرمز

  • ۳۹

رز قرمز

روی پله های حیاط نشسته بود و به گلهای ریز و درشت باغچه نگاه میکرد.

آفتاب دم ظهر نمیذاشت عطر یاس توی حیاط خونه بپیچه و دخترک با عطرش مست بشه.

چندتا از برگهای گلدون شمعدونی زردو پلاسیده شده بودند و باید چیده می شدند.

خاک کاکتوسها کامل خشک شده بود و نیاز به آب داشت.

حیاط خونه باید حسابی آب و جارو میشد و کلی کار دیگه که دل و دماغ انجامش رو نداشت.

زانوهاش رو بغل گرفت و سرش رو چسبوند به دیوار .جوری که فکر میکردی همه غمهای دنیا رو داره.

صدای دعوای همیشگی همسایه کناری با پسرش که در حال جداشدن از همسرش بود از کوچه میومد.

ترسید.

نکنه زندگیه منم رنگ زندگی اونا بشه.

چند قطره اشک از گوشه چشماش اومد و بیشتر به اینکه چقدر تنهاست ایمان آورد.

چند روز بیشتر از عقدش نمیگذشت.

همه وجودش پر شده بود از ترس و نگرانی و البته پشیمونی.

صدای زنگ در اومد.

با بی حوصلگی تمام چادرش رو از بند رخت برداشت و رفت پشت در.

- کیه ؟

- منم عزیزم

در رو باز کرد.

اومد تو.

تو دستهاش یه شاخه گل رز قرمز بود.

پشیمون شد از اینکه چرا پشیمون شده بود.

بغلش کرد.دلش یه بغل گریه داشت که تو بغلش جا گذاشت.

#داستانک

#خدابامنه

خواب شیرین

  • ۳۶

 

 

ساعت 7:14 دقیقه یکی از صبحهای سرد زمستونی رو نشون میداد. لرزش گرفته بود.عادت نداشت شعله بخاری رو زیاد کنه برای همین پتو رو سفت دور خودش پیچید.

سعی کرد دوباره بخوابه تا شاید خواب ببینه ، یه خواب شیرین.

چند دقیقه ای توی رختخواب جابجا شد تا بالاخره پلکهاش سنگین شد و خوابید.هنوز خوابش عمیق نشده بود که صدای تق تق یاکریم که با زدن به کانال کولر صدای ناهنجاری رو توی اتاق پخش میکرد بیدار شد.

خسته تر از اون بود که بلند شه و یاکریم ها رو پر بده. اما اونها دست بردار نبودند و مدام به کانال کولر نوک میزدند درست مثه اینکه یکی با چکش میخی رو فرو کنه توی مخ آدم.صدا بدجور اذیتش میکرد اما چاره ای نداشت ، بلند شد و محکم به دریچه کولر زد تا یا کریم ها کوله بارشون رو جمع کنند و از بالکن خونه اش برند.

خوابش پریده بود اما دلش میخواست که تواین صبح ابری بخوابه  و از خواب لذت ببره. صدای تیک تاک ساعت و شعله بخاری هوس خواب رو درش بیشتر کرد.

زیر پتوی نرم و گرمش دراز کشید . کنترل تلویزیون تو دستهاش بود.

تو یکی از شبکه ها سریال مورد علاقه اش داشت پخش میشد.صدای تلویزیون رو تا آخر کم کرد.شاید چون میترسید صدای نقش های اصلی سریال مورد علاقه اش فکر خوابیدن دوباره رو از سرش بیرون کنه.

کم کم داشت پلکهاش سنگین میشد و می خوابید.خوابید ،خوابید تا خواب ببینه یه خواب شیرین.

تق تق ... تق تق ...تق تق ...

هنوز چند دقیقه ای بیشتر از خوابش نگذشته بود که دوباره صدای تق تق از کانال کولر بلند شد.

اما این بار یه صدای تق تق قشنگ... .

با خنده چشمهاش باز شد و رفت پشت پنجره آشپزخونه.

دیگه دلش خواب نمی خواست.میخواست ساعت ها بایسته و بارون رو از پشت پنجره نگاه کنه، هرچند که اون لحظه بیشتر از هرچیزی دلش میخواست زیربارون راه بره ، نه تنها بلکه با کسی که فکر میکرد همیشه کنارش خواهد ماند.

خودش رو به یه چای گرم تو یه روز بارونی دعوت میکنه.

لیوان چایی هنوز تو دستهاش بود که باز دلش خواست بخوابه.

شعله بخاری رو کمتر از حد معمول میکنه و پتوی نرمش رو سفت دور خودش می پیچه و با لالایی بارون چشمهاش رو بست تا

شاید خواب ببینه ، یه خواب شیرین.

 

 


#داستانک

#خدابامنه

خلوت معجزه گر

  • ۳۰

دست خودش نبود همه چیز یهو به هم ریخت. هر چی فکر کرد نتونست علت رفتار طرف مقابلش رو درک کنه. روزهای سختی رو پشت سر هم گذاشته بودند و حالا که زندگی داشت روی خوشش رو نشون میداد این اتفاق حالش رو حسابی خراب کرده بود.

دلش می خواست بزنه به دل خیابونها و میون همهمه آدمهایی که به ویترین مغاره ها زل زدند و راجع به جنس مورد علاقه اشون حرف میزنند فریاد بکشه.

رفت و رفت . تو خیابون های شلوغ و پر از آدمهای جور و اجور . از کنار مغازه ها و دستفروش های کنار خیابون بی هدف گذشت.

ساعتش رو نگاه کرد .6:53  رو نشون میداد. نگاهی به آسمون انداخت.دیدن خورشید نارنجی پاهاش رو سست کرد.

اون وقت غروب پارک پر بود از بچه های قد و نیم قد که مشغول بازی بودند و حسابی سر وصدا به پا کرده بودند.به درخت وسط چمن ها تکیه داد و نشست.هربار با نگاهش بازی یه بچه رو دنبال می کرد و بعد سراغ یکی دیگشون می رفت.با خنده هاشون اونم تو دلش خندید.انگار دیگه غصه ای نداشت.انگار یادش رفته بود ناراحته . انگار حالش خیلی خوب بود.

هوا کم کم تاریکتر می شد و ماه توی آسمون نورانی تر.

سرش رو تکیه داد به درخت.نگاهش به برگهای تازه و نوی درخت تنومند خیره شد.یاد برگهای تازه جوونه زده گلدون اتاقش افتاد.لرزش گرفت.سردش شد.دلش برای گرمای خونه لک زده بود. اتفاقی که ناراحتش کرده بود به کلی از ذهنش پاک شده  بود و فقط خاطرات خوب بود که توی ذهنش مرور میشد.بلند شد و راهی خونه شد.

کلید رو توی قفل در چرخوند . خونه تاریک بود و ساکت.چراغ ها رو روشن کرد و خودش رو آماده یه شروع جدید کرد.

 

مشغول جمع کردن خرده شیشه های روی زمین بود که دستی از پشت اون رو در آغوش گرفت.


#خدابامنه

از جنس عشق

  • ۱۶۵

 

#18-11-98

 

هنوز نبود.

نه وجود داخلی داشت.

نه وجود خارجی.

نهمین روز آذر 95 بود. نبود و دلتنگ بودنش بودم.

آرزو داشتم؛آرزوی داشتنش رو.

"چند وقته دلم خیلی هواتو میکنه.از یه طرفی میترسم که بیای و از یه طرفی هم دلم میخواد زودتر ببینمت.

نمیدونم دختری یا پسر ؟ نمیدونم اسمت چیه ؟ نمیدونم چه شکلی هستی ؟ ... من هیچی ازت نمیدونم اما دلتنگتم.

کاش توی زمستون دنیا بیای و سرمای هوا رو با وجودت برامون گرم کنی و دلپذیر.بشی  بهارِ ما ، که با هر بار دیدنت یاد نو شدن و طراوت و امید رو توی قلبمون بکاری."
 

.

.

.

 

چهاردهمین روز فروردین سال 96 صدای عشق رو شنیدم.صدایی که از وصفش عاجزم.یه قلب دیگه تو وجودم در حال تپیدن بود.تو شوک باور کردن و نکردن بودم.خدا بهم عشق داد.عشقی که از بطن سپیده بود و از جنس سپیدی.اونروز با عشق براش نوشتم:

"امروز صدای قلب یه موجود دو سانتی که هشت هفته از عمرش میگذره رو برای اولین بار شنیدم.

توی وجود من الان دو قلب داره می تپه  که هردوش به عشق وجود توئه عزیزدلم.

من برای تو می تپم و تو هم برای زنده بودن  و سالم بودن و زیبا بودنت بتپ.

تا بیست و یکم آبان منتظر دیدنت می مونم."

و او شد خواستنی ترین ناخواسته دنیای ما.

#مادرانه

#خدابامنه

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم