خانم نویسنده ای که من باشم...

پیاده روی در مسیر توسعه فردی

زندگی با دایناسورها

  • ۷۵
زندگی با دایناسورها

چند روز پیش

  •  مامان بریم پیش دایناسورهای واقعی ؟
  • نمیشه مامان جان
  • چرا؟
  • چون خیلی دورن
  • با هواپیما میریم.
  • با هواپیما هم نمیشه ، خیلی خیلی دورن
  • یعنی کجا؟
  • منقرض شدند.

جوری جمله بالا را با خودش تکرار کرد که انگار اشراف کامل به معنا و مفهومش دارد.اما کمی بعد:

  • منتقرض شدند،یعنی کجا؟
  • یعنی رفتند اون دنیا.

آنروز سعی کردم از زیر جواب دادن به سوالاتش در بروم و بحث را تا همانجا نگه دارم، چرا که از توضیحات بیشتر عاجز بودم و ذهنم بیشتر از این یاری نمیکرد.

 

دایناسور

روز عاشورا

تلویزیون را به امید آنکه کمی از حال و هوای کسل کننده ظهر عاشورا بکاهد،روشن کردم.

تعزیه ای در حال پخش بود،تاکنون فرصتی برای تماشای تعزیه برایم پیش نیامده بود و شاید بهتر است بگویم تا این سن، هیچ تمایلی از خود، به دیدنش نشان نداده بودم. اما آن لحظه بسیار دلم میخواست که ببینم و بی هیچ خودداری، بگذارم اشکانم جاری شود و طلسم عزاداری در خفا را بشکنم.

این افکار از ذهنم در حال گذر بود که تلویزیون خاموش شد.

بله ، همسرم با دیدن صحنه کشیدن دست پسربچه­ ای توسط مرد قرمز پوش،تلویزیون را سریعا خاموش می­کند.

  • چرا خاموش کردی ؟

و با چشم، اشاره­ ای به چهارسال و نه ماهه می­کند که کنار من روی مبل نشسته بود.

نگاهش میکنم و نگاهم میکند و برای جمع کردن اوضاع،سریع می گویم :

  •  خیلی خب کم کم آماده شیم بریم خیمه سوزان.

اما جوابی که می آید،چیزی غیر از «باشه»  است.

  • مامان اون آقا که قرمز پوشیده بود،کی بود؟

استرس را با تمام وجودم حس میکنم همانند استرس روز کنکور،بدنم داغ میشود و به چه کنم می افتم؛اگر بی گدار به آب بزنم و به جاده خاکی بروم؟

چه بگویم به کودکی چون او، که فقط از مهربانی میداند، از مهربانی حتی با غیر آدمیزاد.

از چه خشمی برایش پرده افکنی کنم ؟

خودم را جمع می کنم و می گویم :

  • اون آقا اسمش یزید بود.
  • چرا دست بچه رو کشید؟
  • خیلی کار بدی بود.آدم که نباید دست بچه ها رو بکشه و اذیتشون کنه.
  • کسی مراقب بچه نبود؟
  • نگران نباش عزیزم، مگه ندیدی بابای پسره کنارش نشسته بود.
  • باباها مراقب بچه هاشونن؟
  • بله مراقبشونن

تعزیه خوانی

مراسم خیمه سوزان

  • مامان چرا خیمه ها رو آتیش میزنن؟
  • چون اون آقا که لباس قرمز پوشیده بود،کار خوبی نمی کنه.

خیمه سوزان

چند روز بعد از عاشورا

ذرت ها توی قابلمه قرمز، مشغول ترق ترق ترکیدن بودند که :

  • مامان،من میخوام برم پیش دایناسورها
  • گفتم که نمیشه.

با لهجه و صدای کودکانه دلنشینش می شنوم که می گوید :

  • منقرض شدند.

قربان صدقه اش میروم و در تایید حرفش می گویم:

  • خب دیدی نمیشه رفت دیگه.

تک تک ذرت ها پف کرده اند و روی سفید خود را نشان داده اند،زیر قابلمه را خاموش میکنم و ظرفی از کابینت برمیدارم.

  • ما بمیریم، میریم پیششون؟

از حرفی که میشنوم، ی تعجب میکنم،کلمه مرگ چیزی نبود که از من شنیده باشد.

 ( کرم سبز کوچولویی که دو روز قبلتر، موقع  پاک کردن سبزی، پیدا کرده بودیم،دیگه زنده نبود.

بهم گفت : «تکون نمیخوره.»

ازم بر نمیومد بگم : « مرده، بندازش دور.» یاد کارتونی که چند روز قبلتر دیده بودم افتادم و ازش کمک گرفتم:

  • «میگم شاید رفته پیله ببنده و شاید تبدیل به پروانه بشه.شایدا ؛دقیق نمیدونم»

به کلمه «شاید» تاکید داشتم؛چون میدونستم دارم چرت میگم و روزیکه رازم برملا شد، چیزی در چنته داشته باشم که از سر خودم وا کنم و بگم : «منکه گفته بودم شاید، دقیق نمیدونم.»)

ظرف  پفیلا را از دستم گرفت و تصمیم گرفتم تا کسی پیش دستی نکرده و ذهنیات پسرک  با حرفهایی که مورد پسندم نیست،پر نشده، دست به کار شوم وکمی راجع به مرگ و دنیای دیگر حرف بزنیم.

کلمه«مرگ» براش معنی پیدا کرده بود و من یک قدم جلو بودم.

از زمان بارداری اولم ، کلیپی در لپتاپ دخیره داشتم که مرحله رشد جنین در بدن مادر را نشان میداد. زمانی که فرزند دوم را باردار شدم، برای توضیح دادن اینکه برادرش چگونه دارد رشد میکند آن را برایش به نمایش گذاشتم و با درخواستهای مکرر خودش ، هر روز چندین و چندمرتبه آن را میدید و انقدر دید که بهتر از من و پدرش قابلیت توضیح چگونگی رشد جنین را پیدا کرد.

و حالا این کلیپ میتوانست من را یک قدم جلوتر بیاندازد:

  • یادته توی دلم بودی،اونجا تاریک بود،چشمات بسته بود.

با علامت سر تایید کرد، جوری که باورم شد؛حتما یادش است.

  • اونجا نمیتونستی هرچی میخوای بخوری،دندون نداشتی و ویتامین ها از بند ناف بهت میرسید تا کمکت کنه بزرگ شی.بعد دنیا اومدی و چشمات باز شد.اومدی تو نور.
  • تو دلت تاریک بود،نمی ترسیدم؟
  • نه دیگه من پیشت بودم.تو دل من بودی.
  • اگه تو دل دزد بودم چی ؟
  • نمیشه که.همه فقط تو دل مامان­های خودشون میتونن باشن.

 و اضافه کردم :

  • بعدش تو دنیا اومدی و من بهت شیر دادم.
  • دیگه رسا شیر تو رو نمیخوره؟ ( جاده خاکی )
  • نه  نمیخوره. بعد کم کم بزرگ شدی و دندون در آوردی و تونستی همه­ چی بخوری، مثل الان.

پفیلاها را یکی یکی می خورد و گوشش به من بود. فاصله ام را با او حفظ کرده بودم .

اگر نزدیکش بودم،احساسات مانع میشد و احتمال گند زدنم بیشتر،نگاهم هرسمتی می چرخید به جز چشم­هایش.

فرصت خوبی پیش آمده بود و به زعم خودم تا اینجا خوب پیش رفته بودم و باید محتاطانه حرفهایم را ادامه میدادم.

اضافه کردم:

  • الان هم کم کم بزرگ میشیم،میریم اون دنیا.
  • یعنی میمیریم
  • آره

با صدای آرومی پرسید : خدا ما رو میبره؟

«خدا» هم مثل «مرگ» واژه ای بود که غیر مستقیم به معنایش رسیده بود:

با دیدن نمازهای من و پدرش، با گفتن«الهی شکر»بعد از اتمام غذایش ، با شنیدن «خداروشکر که تو هستی»از زبان مادرش و ... .

در تایید حرفش گفتم: «آره خدا ما رو میبره.»

  • خدا کجاست؟
  • همه جا
  • یعنی آسمون؟
  • هم آسمون و هم زمین؛ هم آمریکا و هم خونه ما.( و سعی کردم با واژه هایی که به دوری و نزدیکی­ اش آشناست برایش «همه جا» را توضیح دهم)
  • دایناسورها الان اون دنیان؟
  • بله؛ اونها از دل مامانشون در اومدن ،زندگی کردن و بعد هم رفتن اون دنیا.

وظیفه صد در صدی خودم میدانستم که «مرگ»برایش زیبا تفسیر شود.

از قشنگی های آن دنیا گفتم ،اینکه هرچقدر بخواهد میتواند چیپس و پفک بخورد و صبح تا شب بازی کند و کلی دوست و همبازی خواهد داشت .

هیچ محدودیتی ندارد و قرار هست کلی به او خوش بگذرد،

به او این اطمینان را دادم که جایی قشنگتر از هرجایی دیگر در انتظار ماست؛ نشان به آن نشان که از دل تاریک مادرش،به دنیایی پر از نور آمد و من او را سفت در آغوش گرفتم.

  • خدا صدای ما رو میشنوه؟
  • اوهوم. حتی اگه توی دلت هم باهاش حرف بزنی .
  • پس چرا صداش رو نمیشنویم؟
  • خب ما نمیشنویم.اما اون باهامون حرف میزنه.مثل وقتهایی که تو یه کاری میکنی و فکر میکنی مامان ندیده،اما من متوجه­ اش شدم.
  • هرچی بخوایم بهمون میده؟
  • آره اما خب یه کمی باید فکر هم کنه و اگه برات ضرر داشته باشه،نمیده.مثل وقتهایی که تو هرروز بستنی میخوای اما من میگم نه چون تازه خوردی،برات ضرر داره و به جاش برات شیر میارم.
  • خدا چجوری ما رو می بره اون دنیا ؟
  • با فرشته هاش.
  • فرشته کیه؟
  • فرشته؟ انقدر خوشگله.بذار عکسش رو سرچ بزنم بهت نشون بدم.

عکس چند فرشته زیبا با عبای سفید بلند و بالهایی زیبا را به او نشان میدهم.از آنها خوشش می آید.

 کمی مکث میکنم و ادامه می­دهم:

  • وقتش که بشه،فرشته ها میان دستمون رو میگیرن و ما تو آسمون پرواز میکنیم،میریم میریم تو دل ابرها ،اونجا یه پله هست که ما رو میبره پیش دایناسورها.

خوشش می آید ، از پرواز در آسمان. این را از چهره­ اش متوجه میشوم و اضافه میکنم:

  • خب حالا متوجه شدی ؟ یه کم دیگه من میرم اون دنیا،بعد بابا و بعد تو و داداشی.
  • نه من میخوام اول برم،تخم دایناسورها رو ببینم.

از جمله اش خوشم نمی­ آید و اشک تمام چشمانم را پر میکند و می گویم :

  • نمیشه که ، من باید اول برم اونجا رو مرتب کنم و غذا بذارم بعد تو و داداشی بیاید.اصلا کار خوبی نیست بچه ها قبل مامانشون برن.

بغض لبانش را به حرکت می آورد، چه گفته­ ام که پسرکم پریشان شد؟!

  • من تنها بمونم؟

آه من به فدای دل کوچکش :

  • نه مامانی،من که هیچوقت تنهات نمیذارم. الان نمیرم که .گفتم تو باید بزرگ شی، خیلی بزرگ. مدرسه بری. زن بگیری. من یه کم بچه های تو رو نگه دارم، بعدا.  تازه مامان ها هرجا باشن، مراقب بچه هاشونن. من همیشه باهاتم، همیشه ی  همیشه ی همیشه.

#

هنوز نمیدونه قبر چیه ؟

هنوز نمیدونه روح کیه؟

هنوز براش سواله خدا چه شکلیه و کجاست و چجوری با ما حرف میزنه؟

هنوز پر از کلی سواله که دیر یا زود ازش خواهم شنید.

اما

تموم شد،قشنگ تموم شد گفتگویی که دیروز شروع شد.

خوشحالم که مرگ براش یه قبر و خاک و تاریکی و تنگنا معنا نشد.

خوشحالم که خدا براش کسی که بعد ازمرگ، میزنه تو سرت و برای کارهای کرده و نکرده­ات تو آتیش میسوزنتت معنا نشد.

خوشحالم که فرشته مرگ،یه موجود سیاه با هیبتی وحشتناک معنا نشد.

خلاصه خوشحالم که مرگ،جوری که برای من در کودکی،معنا شد؛ براش معنا نشد.

 

 

گفت : اثبات کن

گفتم : نیازی به اثبات نیست. باورش به من آرامش داده.پس قبولش میکنم.اگه باور چیز دیگری به تو آرامش میده،تو هم همون رو قبول کن.

 

ادامه دارد ... .

  • عالی بود🥲♥
    پاسخ:
    ای جانم مرسییی😘
  • من هم از خوندن گفتگوی شما واقعا لذت بردم
    بچه‌ها سوالات فلسفی توی این سن زیاد می‌پرسن و باید با اگاهی جوابشون رو داد... در مورد واقعه‌ی کربلا هم می‌تونی به زبون بچگونه براش توضیح بدی و لازم نیست خیلی موارد خشن رو بگی ولی بالاخره بچه‌ها باید با این مفاهیم در حد سن خودشون اشنا بشن چون چیزی نیست که از بین رفته باشه و دیگه وجود نداشته باشه یا درک نکنن و نفهمنش و برحسب سنشون بهتره اشنایی داشته باشن
    قصه‌های بچگونه‌ای هست در این مورد نویسنده‌اش بنظرم کلر ژوبرت هست به زبون بچگونه و کاملا غیرمستقیم مفاهیم عمیقی رو یاد بچه‌ها میده، یه تحقیقی بکن
    💚🌱
    پاسخ:
    سلام آرامش عزیزم
    ممنونم از راهنماییت.اسم این  نویسنده رو زیاد شنیدم،اما تا حالا فرصتی نشد تا کتابی ازشون تهیه کنم.
    اگه اینجور که تو میگی باشه که عالیه


  • مامان بودن چه سخته....
    اما آفرین که اینقدر قشنگ توضیح دادین :)
    پاسخ:
    مرسی نسترن ♥️
    آره عزیزم واقعا  از سختترین هاست؛ و بنظر من هرچقدر که شیرینه بیشترترتر سخته.
  • اینجا میشه گفت چقدر خوبه که ما اون همه سختی کشیدیم و با اون جبر فکری بزرگ شدیم. وگرنه سعی نمیکردیم از گمراهی خارج شیم و چیزای جدید یاد نمیگرفتیم. اون وقت میشدیم تکرار نسل های گذشتمون الی آخر...
    پاسخ:
    به این دید هم میشه نگاه کرد 👌
    خیلی خوبه با سختی بزرگ شدن،اما مگه چند نفر می‌تونن از دل سختی‌ها،بجای سنگ،دسته گل برداشت کنن؟(مثال خنده‌داری بود اما نخند😂)
    گاهی،بعضی چیزهای بد، انقدر تند و تند تکرار میشن که میشن اصل.
    روزهای اول مامان شدنم توی خوندن کتاب داستان برای پسرم خیلی دقت می‌کردم،که کلمه‌ای که نویسنده بکار برده بار منفی نداشته باشه.اینجارو اینجوری نوشته مبادا روی ذهن پسرم تاثیر بد داشته باشه.
    کتابها رو کامل ایمن سازی میکردم و اگه کلمه‌ای نامناسب بود با خودکار اصلاح.
    این روال توی کارتون دیدن هم بود و  مینشستم کارتون‌ها رو دونه دونه فیلتر میزدم و اون خوبهارو که بارمنفی نداشتند رو براش دانلود میکردم تا ببینه.
    چرا اینکارها رو میکردم ؟
    «دلیل کارم این بود که باور داشتم کودک من (و کودکان دیگر)،اگه با ذهن خوب که همه چیز خوبه،رشد کنند.قطعا دنیا هم بسوی خوبی میره.»
    اما ما تو بچگی‌هامون این رو تجربه نکردیم،ما تو کتاب قصه هامون یه غولی داشتیم که بد بود و باید شکست میخورد.تو کارتونهامون هم آدم بد داشتیم و آدم خوب.تو دنیای واقعیمون خدا ترسناک‌تر از لولو بود و فرشته مرگ یه هیبت ترسناک و ... .
    جک و لوبیای سحرآمیز قصه مورد علاقه بچگیام بود.چندروز پیش تو آی‌قصه که اپلیکیشن قصه‌گویی بچه هاست،قصه رو شنیدم:
    مامان جک داشت شاخه لوبیا رو با تبر میبرید، که غول فریاد زد نه.نکن اینکار رو.مرغ تخم طلایی که ازم دزدیدین تنها دوست من بود.من اومدم اونو پس بگیرم.جک وقتی این حرفها رو میشنوه،به مامانش میگه دست نگه دار.غول از شاخه میاد پایین و با خوشی کنار هم زندگی میکنند.
    آخر قصه هایی هم که ما میشنیدیم خوشی میشد، مگه نه؟اما خوشی که با کشتن مادرناتنی سفیدبرفی و سیندرلا خاتمه پیدا میکرد.
    اگه من و دوستام تو کودکی این ورژن از قصه رو میشنیدم،شک ندارم ذهنمون و زندگیمون خیلی بازتر و مثبت تر میشد.


  • سلام
    ممنون بابت به اشتراک گذاشتن تجربتون، کتاب "خداحافظ راکون پیر" در خصوص توضیح مرگ برای بچه هاست من برای دخترم خوندم و به نظرم خوب بود.
    پاسخ:
    سلام و ممنون از شما که خوندی.
    بله عزیزم این کتاب خیلی زیبا مرگ رو توضیح داده
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم