خانم نویسنده ای که من باشم...

پیاده روی در مسیر توسعه فردی

حال خوشحال

  • ۷۴
حال خوشحال

حس یک انسان خنثی که حس گرایش به افسردگیش به قسمت دیگر می­چربید، را داشتم.برای رهایی از این کسالت به سمت اینستاگرام رفتم که البته راه حل خوبی نبود.

استوری­ها را یکی پس از دیگری پشت هم رد میکردم تا اینکه یک باکس سوال مرا به فکر برد:«با چی خوشحال میشی؟» که خودش هم در چند خطی آن را جواب داده بود.

از خوشحالی های ساده روزانه­ اش گفت،انگار خودم بودم؛نه خود الآنم خود چند سال قبلم.نه خیلی قبلتر بلکه همین یکی دوسال پیش.

همین حالا که این را می­نویسم حالم خوشحال نیست. بد برداشت نشود حالم خوب است اما خوشحال نیستم.

نه برای آنکه امروز سالگرد ازدواجمان بود و خیلی معمولی­ تر از معمولی گذشت،نه دلیلش این نیست.

دلیلش عادی شدن اتفاقاتی است که برایم عادی نگذشته بود.

عادی شدن اتفاقاتی که در روز به خصوصش برایم خوشی و حال خوب به همراه داشت و من به پاس بودنشان در روز سالگردشان،باید خوشحال می­بودم.

اما تنها این نیست که خوشحالی را از من گرفته است.

پس زدن آرزوهایی که انجام دادنشان و شدنی شدنشان مثل آب خوردن آسان و ساده می­گذشت و من آنها را فراموش کردم و بساط برآورده شدنشان را پهن نکردم و یا اگر هم پهن شده بود با لجبازی همه را بهم ریختم.

آفتاب سوزان بود و چشمانم را به اشک و ابروانم را به اخم سوق داد. 16ماهه روی صندلی کودک ننشست. روی پاهایم در صندلی جلو نشاندمش و مشغول شیطنت­های خطرناکش شد.

در سکوت خودم کلافه بودم.موهایم گویی که با لذت کباب بره­ ای را به دندان میکشد به دهانش بود.

موهایم را با هزار ترفند از زیردندانش بیرون کشیدم و او عصبانی از این اتفاق، ناخن تیز انگشت سبابه اش را در پلک چشم چپم فرو کرد. چشمانم سوخت. سرم را زیر روسری پنهان کردم.

گریه داشتم.

نه از سوزش درد پلک، این دردها که دیگر آدم را بغضی نمیکند .

از اینکه موقع پیشنهاد برای خرید، با اینکه گفته بودم ترجیحم اینست دونفری برویم اما حرفم را نشنیده گرفت و با قضاوتی که بارها برایم اتفاق افتاده بودم دوباره قضاوت شدم و شنیدم که گفت :«دلت پیش بچه ها می ماند.»

این جمله را ده ها بار در این چهارسال و نیم زندگی با بچه­ ها از او شنیده بودم و قضاوتی که راجع به دل من کرده بود و جلوجلو پیش داوری و تصمیم گیری.

هرچند که اولین نفری نبود که درست یا غلط اینچنین مرا با کلماتی که حکم قضاوت نابرابر را داشت،می آزرد.

 یاد آن شب که خانوادگی با خانواده­ ام به پارک رفته بودیم در خاطرم زنده شد.

فرصتی که می­توانست برای من و او باشد و او انتخابش این بود که با 16 ماهه مسیری را پدری و پسری بروند و بیایند و لذت پیاده روی را در شب که رویای من بود از من گرفت.و من ماندم و خانواده­ ام در صف شهربازی تا نوبت 4ونیم ساله شود.

بغض گلویم را گرفته بود،تمام آن شب و شبهای بعدترش و حتی همین حالا.

من همیشه خواسته­ هایم را گفتم. همیشه هم بد نگفتم که بخواهد به کسی بربخورد؛گاهی حتی خیلی هم خوبتر از خوب گفتم.اما همیشه هم خوب بیان نشد،میدانی چه زمانی ؟

وقت­هایی که بعداز هزار و یکبار گفتن،انگار که نگفته ای و گویی که کسی نشنیده است و هیچ.

یک رابطه خوب می­خواهم با همه.

بنشینم و با همسرم گپ و گفتی دلبرانه داشته باشم.

با خواهرم گپ و گفتی پر از شوخ و خنده.

با مادرم درد و دلی از هر دری.

من بگویم و دیگری بگوید.

من خوب گوش بدهم و او خوب سخن بگوید.

و رابطه­ هایی که آنقدر حرفهای شیرین و دلگرم کننده فین مابین افرادش رد و بدل شود که دلم گرم شود از بودن و زندگی.

این دل وامانده چه خواسته­ ها که ندارد،کاش «من» را جور دیگری تربیت کرده بودم،تا این مواقع نشکند و در خودش نریزد و یا جایی دیگر برون­ ریزی دور از انتظاری نداشته باشد.

چهارشنبه بود،همان روزی که من بسیار منتظرش بودم و احتمال می­دادم حتما خیلی خوشحال خواهم شد وقتی که گچ پای پسرک 16 ماهه را باز خواهیم کرد. او می خندد و با کفشهای مشکی­ اش طول بیمارستان را به سمت ماشین می دود.

اما خوشحالی مابین صدها مادر نگران که با ارزشترین بخش وجودی­شان زیر دست جراح و پرستارهای بخش بود،برای من ناشدنی بود.

خوشحال نشدم.نخندیدم و تنها در دل خدارا شکر گفتم که از درمان رها شدیم.

عصر خسته از بیمارستان به خانه برگشتیم.

در خانه هم خوشحال نبودم،فکر میکردم دیگر باید باشم.اما لحظات آخر و اتفاقی که در بیمارستان افتاد مانع شد.

چند سیب زمینی را درون قابلمه رویی سیاه شده­ ای گذاشتم تا برای شام کتلتی درست که به تازگی در اینستاگرام دستورش را دیده بودم،کتلت شیرازی.

خسته بودم اما دلم کمی قدم زدن و بیرون زدن از خانه را می­خواست.

در همین افکار زیر گاز را روشن میکردم که شنیدم گفت:«برویم بیرون؟»

خوشحال شدم اما با بی اعتنایی که در ظاهر مشهود بود پرسیدم:«بدون پسرا؟»

و با شنیدن حرفش،جواب دادم:«باید شام را آماده کنم،نمیتوانم تو با بچه­ ها برو.»

از دستش ناراحت بودم،نه اینکه به نگهبان بیمارستان چیزی نگفت،صدالبته که نه. از دستش ناراحت بودم چون وقتی گفتم می­خواهم برای اعتراض پیش مسئول نگهبانان بروم و به رفتار نگهبان اعتراض کنم،حرفم را جدی نگرفت،حتی شوخی هم نگرفت.

او نشنیده ام گرفت.

خواستم به خواسته اش باشد،امروز،امروز که سالگرد ازدواجمان است.

امروز که برایمان یادآور یکم مرداد1395 است.

پسرها را آماده کردم و خودم هم آماده شدم و با هم به خرید ماهانه رفتیم.

خریدی که لذت نداشت و بغض داشت.

نه بغض از چهارنفری رفتن؛ بغض از محروم شدن از لمس و زیر و روکردن  جنس­های فروشگاه و تصور خودم از داشتن آن چیزهایی که توانایی مالی خریدنشان را ندارم.

 با وجود پسرها و خطر به صدا در آمدن آژیر خطرشان،خرید روتین را مثل همیشه بی هیچ گام و قدم اضافه­ ای انجام دادیم و به سمت خانه راهی شدیم.

و لذتی که می­توانست حالم را خوشحالم کند از من گرفته شد.

می خواست

خب خب

به گمانم خیلی خودم را پاک و مظلوم نشان دادم ،اینطور نیست؟

اما راستش باید بگویم من هم در طول روز خوشحال می­شوم، اما نمیدانم کجای کارم گیر دارد که نمی­گذارد حس خوب خوشحالی،حالم را خوشحال نگه دارد.

من هم با همان چیزهای ساده ای که  آن دوست در استوری­ اش گفت،خوشحال میشوم.اما خوشحالی ام پر میکشد و میرود،نمی­ماند در قلبم.

قبلتر اینگونه نبود.

 

 

 

  • سپیده عزیز
    هممون این تجربه‌های احساسی رو داشتیم و داریم، مگه میشه هر روز و هرلحظه شاد و خوشحال بود؟
    اما بنظرم دلیل اصلی خوشحال نبودنت با وجودی که میگی خیلی از چیزها و اتفاقات خوشحال‌کننده رو هم در اطرافت داری، اینه که به غم دلت بها نمیدی، میخوای سرکوب و حذفش کنی، این بدترین کاره و باعث میشه که حس غمت سرکش بشه و لجباز، بهش بها بده بهش حق بده بذار دوره‌شو طی کنه و اینکه تلاش کن میزان پذیرشت رو از روتین های زندگیت و چیزایی که تحت کنترلت اتفاق نمیفتن کمی بالا ببری... بجای این چراهای بی‌پایان و بی‌جواب از خودت که نشون‌دهنده‌ی اینه که غم دلت رو نپذیرفتی و دوست داری حالِت، طور دیگه‌ای باشه، بجاش بگو چیکار کنم تا همین لحظه حالم خوب بشه، همین لحظه که توش هستم همین لحظه‌ای که دارم تجربه‌اش می‌کنم و دیگه برنمی‌گرده (مثل ایستادن پشت پنجره، موسیقی، ور رفتن به گلدونها، مطالعه، نوشیدنی گرم، آشپزی یا نه حتی دراز کشیدن و هیچ کاری نکردن و....)
    ببخش طولانی شد :))
    روزهای روشن در انتظارتن🌱💚
    پاسخ:
    آرامش عزیزم ممنونم از پیام و محبتت
    راستش شاید حق با تو باشه.
    شاید فقط ادای کسی رو که داره سعی میکنه پذیرا باشه در میارم و در باطن اذیتم.
    امروز رو سعی کردم پذیراتر بگذرونم و در عین معمولی گذشتن،خوشحال گذشت.
  • چطوری تک تک نوشته هات انقدر قابل لمسن؟ شاید چون خودمم این حالو دارم. خوشحالی عمیق و ماندگار از وجودم پر کشیده. نمی تونمم مقصرشو تمنا بدونم🥺🥺
    پاسخ:
    به به فاطمه جان،خوشحالم که خوندی و از این بابت متاسفم که تو این حال مشترکیم.
    قطعا که مقصر تمنا نیست. من و تو در مسیر زندگی‌‌ای که صاحب اول و آخرش خودمونیم،باید چیزهایی رو تجربه کنیم که مختص خودمونه و تجربه و راهکار فرد دیگر،برامون چندان فایده‌ای نداره.
    چم و خم کار بالاخره دستمون میاد و خوشحالی دستودلبازانه بهمون رو میاره.
    امید که خدا همراهمون بمونه و آرامش رو تو لحظات سخت،صاحب قلبمون کنه.
  • حال تو رو من می فهمممم خط به خطش
    می گذره
    بچه ها بزرگ می شدند از ما فاصله می گیرند و من به خلوت دونفره ی مان برمی گردیم
    به روابطی که تحت الشعاع شیطنت بچه ها کیفیتشون رو از دست دادند
    به خودمان
    برمی گردیم
    پاسخ:
    عزیزم مونا 
    نمیدونم خوشحال باشم که حالمو می‌فهمی یا ناراحت که تو این تجربه‌ مشترکیم؟
    میدونی چی سخته برام؟ حفظ رابطه تحت الشعاع قرار گرفته تو این اوضاع و احوال .
    اینکه اگه از دست بره، درست کردنش کار من نیست ...

  • سلام
    خیلی وقت است میخوانمتان اما نمی‌دونم تابه حال نظری دادم یا نه
    ما دقیقا دو ماه بعد شما ازدواج کردیم، بچه ای هم نداریم
    اما من هم خوشحال نیستم، خیلی وقت است خوشحال نیستم، فقط خواستم بگویم شاید ربطی به بچه ها نداشته باشد و ممکن است خاصیت زندگی باشد... نمیدانم باید این نظر را میگفتم یا نه ولی نوشتم...چیرایش را هم نمیدانم
    روزگارتان خوش
    پاسخ:
    سلام نسترن جان
    این اولین بار که توفیق دیدن نام شما رو دارم و نه تا حالا کامنتی ازتون نگرفته بودم و چه خوشحالم کردی با پیامت.
    آره عزیزم ،خاصیت زندگیه؛اما من، این خاصیت رو چه با بچه چه بی بچه ،نمی‌تونم تحمل کنم .منو میبره تو فازی که زندگی برام معنای پوچی میده و نفس کشیدن رو زجری پایان ناپذیر .
    باید به خودم بیام و به خودت بیای و خوشحالی‌هامون رو برگردونیم دوستم .

  • نسیم صدرالدین
    سپیده‌جان سلام
    من از اینستا می‌شناسمت
    اونجا با هم زیادتر تعامل داریم
    خیلی خوبه که تو این شرایطی که داری دست به قلمی و از خودت و حال و هوات می‌نویسی
    خیلی خوشحالم که باهات آشنا شدم
    به نظرم این به اولویت آدما برمی‌گرده من بچه‌هام بزرگتر شدند. ۱۲ ساله و ۵ ساله. ولی رابطه‌مون همینجوره. به نظرم ربطی به بزرگ شدن بچه‌ها نداره. البته یه کم فراغتت بیشتر میشه وقتی بچه‌ها بزرگتر میشند. ولی در مورد من که اینجوری بوده که به مرور به این نتیجه رسیدم که حال خوبم رو به کسی وابسته نکنم و برای خوشحالیم، خودم هر کاری از دستم برمیاد انجام بدم. مطلقا توقعی از هیچ‌کس نداشته باشم. مثلا دلم پیاده‌روی می‌خواد، صبح زود تا بچه‌ها خوابند و پدرشون خونه‌س برم و بیام و...
    خلاصه روحیه‌م خیلی بهتر شد و دوستان همدلی پیدا کردم که با نوازشهای مثبتشون، بانک نوازشیم پر باشه.
    واسه خودم هدف‌گذاری کردم که با همین شرایطی که دارم قدمهای کوچیکی به سمت هدفام بردارم.
    پاسخ:
    سلام نسیم عزیزم 
    دوست هنرمندم که دل رو با عکس استوریهات میبری،خیلی خوشحالم که اینجا هم دیدمت .
    درسته و به حرفی که گفتی ایمان دارم،اینکه خودم باید برای خودم قدم بردارم؛منم تو همین مسیرم .اما هنوز گاهی کوچه علی چپ صدام میزنه و میگه نه تنها نه. باید همراه داشته باشی حتما،یکی غیر خودت .اما کی بهتر از خودم میتونه منو خوشحال کنه؟
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم