روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

سخنانی از یک لب مرزی

  • ۶۵

 

امروز بالاخره نشستم پای سیستم.

اینبار نه برای نوشتن،بلکه برای تحلیل کردن.

دلم لک زده بود براش.

عاشقاش میدونن چی میگم.

با ذوق صفحه رو بالا آوردم و مثه یه آدم نادان و بیسواد مات و مبهوت به صفحه خیره موندم.

هیچی یادم نبود.

حتی یادم نبود از کجا باید شروع کنم.

داشتم میفتادم تو تله سرزنش که خودکارم به فریادم رسید،دفترم رو باز کردم و نوشتم :

«کمکم کن خدا.یادم رفته.همه چی یادم رفته.حتی نمیدونم از کجا باید شروع کنم.من نمیترسم.میدونم که باهامی خداجونم .فقط کافیه قدم اول رو بردارم،مگه نه؟»

و بعد کمی دفتر رو ورق زدم.

صفحه ای باز شد که با یک خودکار آبی دو خط روش نوشته بودم :

27 اردیبهشت 1400: روزی که من مانند گیج ها،جلسه اول رمز ارزها رو گوش دادم.

27 اردیبهشت 1401:روزی که من حرفی در رمز ارزها برای گفتن دارم.

آماده بودم که دوباره تو تله خودسرزنشی بیفتم که دوباره نشستم پای صحبت با خودم.

«امروز تنها ، یک ماه و چند روز ناقابل تا مهلت یک ساله ای که برای خودم تعیین کرده بودم باقی مونده.

قطعا نمیشه ره یک ساله رو یک ماهه رفت.

اما میشه قدم هایی برداشت؟!

زندگی همینه.

با قدم های کوچک میتونی قله اش رو فتح کنی.

خب راستش من اوستای جازدن و پس کشیدن بودم،اما از یک جایی تصمیم گرفتم نباشم.این مورد رو فاکتور بگیرید.باید کمی واقع بین هم بود.

نمیشد که بتونم اوستای ارز دیجیتال باشم.شرایط یاری نمیکرد.گاهی باید خواسته ها رو به تعویق انداخت.من قبل هر کاری یک مادر بودم.مادری که تازه به سمت مادر دوفرزندی نائل شده بود.

خواسته بزرگی از خودم داشتم.»

 

راستی مشاور بهم گفت:« لب مرزی.اما نمیتونم بهت بگم افسرده.میدونی چرا ؟ چون هنوز هدفهایی در روز داری که در تلاش برای تیک زدنشون هستی.»

آره راست میگفت.با اینکه جابجایی حتی یک لیوان برام سخته و نای انجامش رو ندارم،اما همچنان پایبند انجام کارهای روزانه ی شخصی ام هستم.

من یک آدم خسته روحی هستم که داره برای نیفتادن به دام افسردگی تلاش میکنه.

من اعتراف کردم حالم بده و اعتراف آسونی نبود.

من فریاد زدم حالم بده.من خواستم که نجات پیدا کنم.

عجیب طور امروز حالم خوبه.هیچ چیزی تغییر نکرده ، جز بخشی از ذهنیت من که در تلاش برای نجات من، برپا شده.

خیلی از حرفهای ناگفتنی از دید خودم رو گفتم،گفتم چون اینجا زندگی واقعی من جریان داره.

با همه پستی ها و بلندی ها.

اگه از پستی ها نگم بلندی ها حتی به چشم خودمم ارزشمند نخواهند بود.

زندگی ام در کنار این پستی هاست که معنا پیدا میکنه.

من وقتی برنده ام که از پس هر منجلابی که در گیرش میشم بربیام.

زندگی ارزش داره یا نه نمیدونم.

فقط من نمیخوام جا بزنم.

  • آفرین سپیده‌جون، خوب درکت می‌کنم. منم این دوران رو پشت سر گذاشتم و بهت میگم رد میشه همه‌ی اینا، با مطالعه، با پذیرش، با خودت در معرض آدمای آگاه قرار دادن.

    رد میشه

    خدا کمکت می‌کنه

    منم عشق ترید کردنم ولی فعلا تمرکزش رو ندارم

    پاسخ:
    ممنونم نسیم جان از لطفت و وقتی که گذاشتی .
    رد میشه و میگذره.
    الهی که خوب بگذره هم برای من هم برای همه مامانها و باباها و انسانهایی که دچار حال من شدند و حتی بدتر از من.
    الهی که بزودی کلی وقت برای ترید کردن پیدا کنی
  • زندگی همین مادر و همسر و دختر بودنه و اگر اینا ارزش دارن قطعا زندگی هم ارزش داره💪🏻💪🏻💪🏻💪🏻

    پاسخ:
    چقدر قشنگ.ممنون زهرا جون
  • برای خودت وقت بگذار این رمز افسرده نشدن در روتین بی پایان مادری.

    بیا باهم پیش بریم من وقت تعیین نکردم برای یادگیری فضای کیریپتو چون استرس می گیرم اما قطعا تا پایان سال من چندتا ترید خوب انجام دادم

    موفق باشی

    پاسخ:
    برای خودم وقت میگذارم و این تنها راه است.درسته.
    اما گاهی حتی با خودت هم لج میکنی که آن زمان کوتاه را برای خودت ندزدی و نباشی و با آگاهی خود را به تله ای می اندازی که  ...
  • سلام

    چه جالب نوشتی سپیده جان

    از اول تا آخرش رو در فرصتی که داشتم خوندم.

    شما بی‌نظیری مامان دو تا فرشته.

    مراقب خودت باش.

    ایشالا همیشه صحیح و سلامت باشی و روز به روز بدرخشی.

     

     

    پاسخ:
    ممنونم از مهر و لطفت فرزانه جانم و  از وقتی که برام گذاشتی.

  • سپیده جانم عاشق ذوق و احساس نوشته‌هاتم.

    پاسخ:
    ممنونم مهربونم
  • می‌دونستی وقتی این دو پست رو پشت سر هم خوندم چه جمله‌ای تو ذهنم رفت‌وآمد کرد؟ این‌که: «هر برهه‌ای از زندگی دشواری‌های خاص خودش رو داره.» این در حالیه که اصلاً فکر نمی‌کردم مادرا هم ممکنه مثل ما دخترا افسرده بشن. ولی فهمیدم که مادرا هرقدر هم احساس ناراحتی کنن، خودشون و حالشون رو خوب نگه می‌دارن و تلاش می‌کنن خوب باشن چون مادرن. ازت ممنونم سپیده جان.

    پاسخ:
    چه نکته خوبی رو گفتی سارا.
    سارا تا وقتی مامان نشدم خیلی وقتها به مامانم حق نمیدادم.
    الان هم گاهی پیش میاد که حق ندم که از فلان و فلان چیز ناراحت بشه،حوصله نداشته باشه انگیزه نداشته باشه و و و...
    مامان باباها خیلی مظلومن خدایی.
    و من اینها رو الان متوجه میشم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم