روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

مشکل از شماست

  • ۹۲

سه ماه پیش،با از سر گرفتن جدی فعالیتم در اینستاگرام،یکی از دغدغه هایم برای انتشار مطالب ، مخاطب و سلیقه اش بود.

هربار که پستی را آماده میکردم، از ذهنم میگذشت اگر فلانی خوشش نیاد و نپسندد چه ؟!

راستش حتی برای زیباترین عکسها و به زعم خودم دلنشین ترین متن ها، این خودخوری ذهنی با من همراه بود.

روزی  با دیدن منظره ای، دلم برای آن همه زیبایی رفت وخواستم که عکس را منتشر کنم. خوب بخاطر دارم که برای انتشار آن عکس و مخاطب پسند بودنش، تردید داشتم؛در نهایت عکس آپلود شد اما به محض بارگزاری پشیمان شدم و درصدد حذف برآمدم.

اینستاگرام به دلایلی عکس را حذف نکرد و من بی خبر از اصل موضوع، به خیال اینکه عکس دیگر نیست، به جمع کردن میز صبحانه مشغول شدم. کمی بعد باصدای دینگ موبایل به سمتش رفتم و با بازخوردهای مثبت عکس مواجه شدم.

این همان عکسی نبود که فکر میکردم مخاطب پسند نیست؟

آن روز برایم مشهود شد که :"همه ی من، مورد قبول همگی نیست،همانطور که بخشی از من که مورد قبول دیگریست، ممکن است مورد آزار دیگری باشد و مهر تایید گرفتن از سلیقه همگان قطعا کاری ناشدنی است. پس از -خود بودن- نترس"

چندی قبل،با انتشار متن استوری که خودم را شرح میداد، دوستی چند ساله، از سر کج فهمی های خودش، خود خواست که متنم را به خود بگیرد و آنچه را اصل مطلب بود را نادیده و مرا که آن روز در شرایط روحی بسیار بدی بودم را مورد خشم خود قرار دهد و با زدن برچسب بیسوادی، بلاکم کند.

چرا به خودم جرات دادم و صراحتا گفتم «کج فهمی»؟

  1. توهینی در کار نبود
  2. شخص خاصی مورد قضاوت قرار نگرفت
  3. مخاطب اول و آخر متن خودم بودم وشرح یک واقعه از زبان خودم بود
  4. کلمه طلاق هم مانند ازدواج یک اتفاق است و چرا نباید از آن استفاده کنم برای تفهیم مطلبم؟

آن روز خوشحال بودم که حرمت دوستی مان را نگه داشتم و  خشم او را با آرامش وصبوری پذیرفتم، هرچند که او این همدلی را نپذیرفت.

من توانستم زمانی که ناروا مورد حمله دوستی قرار گرفتم،کنترل خشم را در دستانم بگیرم و ناراحت نشوم و بروز نداشته باشم.

این – خود من – بود.

اما- خود من- همیشه هم موفق به این چنین عکس العملی نمی شود و امکان اینکه همیشه در اوج خستگی خونسرد بماند، دور از انتظار است.

تصور یک انسان کاملا مستاصل،این روزها برایم کار عجیب و غریبی نیست چرا که کافیست نگاهی در آینه بیاندازم تا ذره ذره خستگی و به هم ریختگی اوضاع به جای چهره ام، برایم ظاهر شود.

سیزده ماهه به سرفه افتاده بود و باید دکتری او را ویزیت میکرد.

برای پیدا کردن دکتر اطفال خوب، چهار سال و چهار ماه است که این سر دنیا و آن سر دنیا را گشته ام تا پزشکی را پیدا کنم که هم وقت بگذارد، هم اخلاق داشته باشد، و هم تشخیص؛ لیک تاکنون موفق نشده ام.

از سر ناچاری، به دکتری بسنده کردیم که شاید همه گزینه ها را نداشته باشد اما از همگیشان نیز، مبرا نیست.

با وزن کردن سیزده ماهه، ما را از کمبود وزن هفتصد گرمی او آگاه کرد.که خب آن لحظه تجربه ام در دل به سخن درآمد و گفت: "نترس .سه روز تب داشته است و تب وزن را کم میکند و طبیعی است."

با اینحال زبانم لال،پرسیدم : برای وزنش پیشنهادی دارید؟

دکتری که آنسو و اینسوی دنیا را برای پیدا کردنش جستجو کرده بودیم و به او اعتماد؛ نه گذاشت و نه برداشت جوابم را این چنین داد:

  • نه، وقتی شش ماه به شش ماه می آوردیش چه بگویم.مشکل از شماست.

هنگ کردم،مشکل از من است ؟ چرا ؟

شنیدن کلمه " مشکل از شماست" آتش درونم را شعله ور کرد. آن لحظه که تصمیم گرفتم جوابش را بدهم ،درست به خاطر می آورم، شاید کمتر از یک ثانیه شد؛ اما آگاهانه تصمیم گرفتم که خشم خود را بروز دهم.

با استرسی که کاملا در صدایم مشهود بود،گفتم:

«شش ماه به شش ماه ؟

گفته بودم که پسرم، ماه پیش ویزیت شد.حالا چون پیش شما نیامدیم یعنی دکتر نبردیم.

عجیب است.من یک پسر چهار ساله هم دارم.او اضافه وزن دارد. آن هم مشکل از من است؟این یکی نمیخورد تقصیر من است؟ آن یکی میخورد تقصیر من است؟»

و با همان خشم،دکتر که نگاهش سمت همسرم بود را مجدد خطاب قرار دادم و گفتم:«شما حتی به من که دارم باهاتون صحبت میکنم هم نگاه نمی کنید.من از شما سوالی پرسیدم و جوابی خواستم.همین .اجازه پرسیدن سوال هم ندارم ؟»

توپم پر بود و دلم میخواست بی خیال معاینه می شدم و از آنجا بیرون می آمدم.

اما فکر موبایل دست گرفتن و گوگل را زیرو رو کردن برای جستجوی دکتری دیگر ، آشفته ام کرد.

دکتر در توجیه حرفش برآمد و گفت:«نگفتم مشکل از شمای تنهاست.میتواند پدر هم باشد» و در ادامه با گفتن جمله:"شما چرا انقدر عصبی هستید ؟"من را به سکوت وا داشت و به آنی خستگی جسمی شدیدی در خود،حس کردم.

روی صندلی نشستم.او حرف میزد و من به این که:"او چقدر نادان است که این چنین طعنه اش را ماست مالی میکند و تازه از من علت عصبانیتم را میپرسد" فکر میکردم.

آن لحظه حتی صدایش را نمیشنیدم  به نشانه تایید از حرفهایی که نمیشنوم سرم را تکان میدادم و با چشمانم، به بیشعوری او خیره مانده بودم.

او از دل مادردو پسر، با فاصله سنی سه سال وچهار ماه چه میداند؟

او از خستگی های من و از تلاش من برای درست بزرگ شدنشان چه می داند ؟

دلیل کمبود وزن سیزده ماهه را به من چسبانده بود و به جای راهکار طعنه ای حواله ام کرد. پشت حرف "مشکل از شماست"برای من هزار ها هزارها حرف پنهان شده که همه اش ازکوتاهی از مادری می آید.

چرا میخواستم خودم را به او ثابت کنم و به او بفهمانم که اشتباه کرده است ؟

من که خوب میدانستم چه کرده ام و کیستم؟

اینجاهم خودی از من بود،اعتراضم به جمله اش را طبیعی می دانستم و از آن پشیمان نیستم، شاید آن دکتر زین پس بیشتر مراقب کلماتی که به مادری درد دیده میگوید،باشد.

اما حقیقت اینست که در دل با خود گفتم ،این اعتراض کاش به گونه ای دیگری بود.

 – خود من – در تلاش است که سعی کند که در مواقعی که مورد حملات ناروا قرار میگیرد،همانند موقعیت اول(در برخورد با دوست)،با آرامش وصلابت حتی در اوج خستگی و شرایط روحی نامساعد،رفتاری از خود نشان دهد که بی برو برگرد، برگ برنده در دستانش بماند.

همین ...

  • من دخترم۸ماهه به دنیا اومد و ان آی سیو بستری شد و وقتی مرخص شد چند بار بردیمش پیش همون دکتری که تو ان آی سیو ویزیتش کرده بود. منشی به شدت بداخلاق و پررویی داشت یادمه اوایل کرونا بود و فقط مادر و بچه اجازه داشتن وارد اتاق پزشک بشن‌.تصور کن من هنوز درد و خونریزی داشتم و وضع روحی افتضاااح، هنوز با بغل کردن نوزاد کنار نیومده بودم و نابلد بودم و یه عالمه برگه ته کیفم بود که باید نشون دکتر می دادم و یادمه دکتر همش می گفت زود باش عجله کن معطل نکن. و منشیشم دراومد گفت خانم دکتر این زنا چقدر دست و پا چلفتی و وابسته به شوهرن فقط ماهایی که شاغلیم از پس خودمون بر میایم.حقش بود با پشت دست بزنم تو دهنش بگم زر نزن من خودم ۱۰،۱۱تا مریض بدحالو مدیریت کردم زنیکه! دکترم از بس هی گفت دخترت لاغره شیر خشکشو زیاد کن و منو ترسوند که الان حسابی پر خور شده و اضافه وزن گرفته.البته خیلی زود دکترشو عوض کردم چون اگر با این ادامه می دادم ناراحتی اعصاب می گرفتم خلاصه که تو هر قشری آدم بی وجدان و بی ملاحظه پیدا میشه

    پاسخ:
    فاطمه اشکم در اومد 😢 تجربه بستری بودن بچه از بدترین تجربه های من بود...میفهممت دختر 
  • دکتر فقط دکتر زینا و روشنا!

    یعنی من دلم می خواهد کنارش گریه کنم از فشار کار بس که مهربان و همدل است البته گله دارد که ما هم بچه ها را ۶ماه به ماه می بریم چون هزینه ویزیت و داروهایش از نگاه آقای میم گران اما توهین نمی کند و دیدم چقدر صبورانه با مادرهای مضطرب و نگران صحبت می کند

    پارسال بهش گفتم من همه اش سرگیجه دارم و خسته ام گفت حق داری دوتا بچه کوچیک،کرونا،هوای گند تهران

    برایم ویتامین نوشت  هردفعه برایم می نویسد و من ذوق دیدنش را دارم با اینکه زینا همیشه یا کمبود وزن یا قد دارد اما خیلی خوب با من صحبت می کند

    اگر تهرانی سرچ کن دکتر سیدجلال الدین حسینی

    البته چهارم اردیبهشت میاد مطب و وقت نمیده صبح ساعت ۷باید بری تا ۹که دکتر میاد اسم بنویسی و منتظر بمونی

    پاسخ:
    چقدر خوب که همچین دکتری سر راهت قرار گرفت که علاوه بر بچه ها،مادر بچه ها رو هم درک میکنه.
  • خطاب به اول این متن یه اصطلاح هست که با اندکی بی‌ادبی می‌گه: من راضی، اون راضی، گورِ بابای ناراضی.

    پاسخ:
    جمله اندکی بی ادبی بجایی بود سارا :)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم