خانم نویسنده ای که من باشم...

پیاده روی در مسیر توسعه فردی

مراقب حال خوب خودت باش

  • ۱۷۰

امروز و دیروز و چند روزی میشود که حالم خوب نیست و با شناختی که از خودم دارم برایم عجیب بود که چرا برای حال خوب خود قدمی برنمیدارم.
راستش میدانم علتش چیست؟میدانم چرا ؟ و میدانم کجای نیروی  محرکه ام مشکل داشته است .
با اینحال کاری ازمن بر نمی آمد.میدانی، امان از روزی که نیرو محرکه ات در کسی غیر خودت باشد.
سخت میشود راهش انداخت،شاید هم روزی هرچقدر تلاش کنی نشود که نشود؛ آنوقت شاید به سر حد جنون نزدیک شوی و کاری که انجامش مجاز نیست در ذهنت وول وول کند.
دلم یک  رواندرمانگر میخواهد ،بنشینم  کنارش حرف بزنم و غرغر کنم، نق بزنم و گریه کنم،به زمین و زمان ناسزا بگویم و برون ریزی تمام کمال داشته باشم، سپس او نگاهم کند، در آغوشم بگیرد و تمام حق را به من دهد؛امید دهد تا دوباره سرپا شوم، نه امید واهی ها ،امید واقعی. از آنهایی که خودم به خودم میگویم و مجدد سرپا میشوم،از آن جنس حرفها.
همین چند لحظه قبل درست وقتی که هیچ دل و دماغی برایم نبود، ساعت را نگاهی انداختم،ظهر بود و احتمالا تا الان اذان رو گفته بودند. به امید آنکه حالم از بد به خوب تغییر کند،سجاده ام را پهن کردم و چادر سفیدم را سرم انداختم.رکعت اول و دوم را خواندم ،سومی را خواندم،چهارمی راخواندم.اما نه ،مثل اینکه نماز ظهر قصد نداشت حالم را خوب کند.به نماز بعدی متوسل شدم و خداخداکنان گفتم:«لطفا رکوع بعدی،سجده بعدی،خودت را نشانم بده،دیگر کشش ندارم،خودت را برسان»
نماز عصر که تمام شد ، بالاخره آمد، آنکه باید می آمد. به ذهن و روحم رخنه کرد،اشک ریختم و حالم به خوب تغییر یافت,نه اینکه الان بایستم و برایتان با انرژی بشکن بزنم و کردی برقصم نه ،فعلا در همین حد که بتوانم بایستم و یک لیوان آب دست خودم دهم ...
«

مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد

مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد

به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان
که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد

اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم
وگر من دست خود خستم همو درمان من باشد»

 

  • سپیده جان زیبانوشتی😍حرف دل من هم بود که گاهی اوقات به سراغم میاد.امان از زمانی که این حس بد سراغ آدم بیاد.ان شاالله همیشه حال دلت خوب باشه گلم

    پاسخ:
    ممنونم مرضیه عزیزم از لطف و نگاهت
  • آخ امان از وقتایی که می دونی دردت و درمونت چیه اما نای هیچ کاری رو نداری.اما خوبیش اینه ک میگذره

    پاسخ:
    امان امان امان
  • خوره می مونه لعنتی!از ریشه میخوره آدم رو 

    تا بخواهی به حال عادی برسی جان می کنی هزار بار

    چه خوب که بهتر شدی

    پاسخ:
    خوب که نه،نشدم.
    اما چه خوبه که فهمیدم شادی حق منه تو زندگی و باید بساطش رو جور کنم
  • من احساس می‌کنم تو این مرحله گیر افتادم. دلیلش هم فکر می‌کنم فکر کردن بیش از حد باشه.

    پاسخ:
    چقدر برات خوشحالم که هم مشکل رو میدونی و هم دلیل رو.این میتونه یه قدم بزرگ به جلو باشه.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم