روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

بیان یک دیدگاه شخصی

  • ۱۰۷

بچه سوم دوستی به دنیا آمد.

خبرش را امروز در گروه مامانای خوشگل خواندم.

شوکه شدم و خبر خوشحال کننده ای برایم نبود و دلم به حال خودش وبچه هایش سوخت.

اما کمی بعدتر جلوی خودم را گرفتم و اجازه ادامه قضاوت درونی را به خود, ندادم.

در گروه،  دوستی او را "شجاع" خواند و کسانی که تک فرزند دارند را "تنبل".

با دیدگاهش مخالف بودم .

اما جای بیان مخالفت آنجا نبود،چرا که دیدگاهش این چنین است و من در تلاش برای تغییر دیدگاه کسی نیستم.

گرچه معتقدم همانقدر که من نباید مخالفتم با دیدگاهش را در جمع بیان میکردم،او هم نباید دیدگاهش را این چنین با "شجاع و تنبل" بیان میکرد.

چه بیانش از شجاع و تنبل جدی بوده باشد چه صرفا شوخی در جمع دوستانی که برای به دنیا آوردن فرزندی باید هزارو یک اما و اگر را در زندگی خود حل و فصل کنند ؛بیان جالبی نبود.

برچسب شجاع و تنبل برای امر فرزندآوری برچسب وحشتناکی است.این را حتی به شوخی هم نمی توانم بپذیرم.

با اینکه خودم یکی از طرفداران ازدیاد فرزند بودم اما دیگر کشش حمل فرزندی را در بطن خود و آغوش خود و شب زنده داری های پشت بندش ندارم.

این توان من است و تصمیم من و همسرم.

دوست دیگری هم در آن جمع گفت : باهم بزرگ میشوند و راحت میشوی.

این هم در ذهن من جایی ندارد.

پدر و مادر من سه فرزند بزرگ دارند ،اما من هیچ راحتی فکری ای در زندگی شان نمی بینم.

از زمان تصمیم برای آمدن فرزندی جدید،قطعا تو هیچ راحتی ای را نخواهی دید تا زمان مرگت.

که اگر خوب باشی مرگی دلنشین نصیبت خواهد شدو اگر نه مرگی سخت (این هم صرفا دیدگاه من است و لاغیر).

این ها نشخوارهای ذهنی ام بود که دو ساعتی درگیرشان بودم.

باید نوشته میشد و از ذهن خارج میکردم.

راستی ،جایی نوشته بودم : "دنیایمان قشنگ نیست،خانه مان که میتواند قشنگترین جای دنیا برای فرزندانمان باشد".

این را مدام به خودم میگویم ،اما شما هم به خودتان بگویید.

  • چقدر خوب گفتی .حرف دل خیلی از ادماست .از دست این قضاوت کردن که حداقل نصف مشکلات ادما با هم به خاطر اونه

    پاسخ:
    بله بله بله عزیز دلم .اما خدایی سرگرمی خوبیه :))
  • من با شنیدن خبر تولد فرزند اول حتی ،دلم برای غم ها و خستگی ها و بار مسولیتی که تا ابد برشانه ی یک مادر سنگینی می کند،

    می سوزد،مادری که برای کوچکترین کار،حتی دوش گرفتن باید هماهنگی های زیادی انجام بدهد،خسته می شود،دلش می گیرد،دردها را پشت سر می گذارد اماااا عشق جدیدی را تجربه می کند،

    من هم مثل تو طرفدار پنج فرزند بودم اما بعد از تولد روشنا من هم توان ندارم

    و اعتقاد دارم هر زنی به این درجه ناتوانی می رسد برخی با بچه اول،بیشترها بچه دوم و اقلیتی با بچه سوم و بیشتر

    پاسخ:
    آخ از دوش گرفتن.و اگه کودکت زیر دوسال باشه و اضطراب جدایی که دیگه برای هرکار کوچیکی دستشویی رفتن،رفتن تا آشپزخونه و یه لیوان آب برداشتن.باصدای زنگ تلفن بلند شدن و رفتن به سمت تلفن...همه اینکارها سخت میشه.یا باید کوچولوت رو با خودت ببری یا اگه نبری گریه هاش رو باید بشنوی.گریه هایی که دلیلش ،چند ثانیه دور شدن از تو هست و قلب آدم رو درد میاره...خداروشکر با اینحال که اضطراب جداییش از درجه های خفیفه و اگه بحث بیرون زدن از خونه باشه دل از مادر میکنه.و من تجربه مادری جدیدی رو با یکساله دارم که با چهارساله کاملا مغایر بود.هرکدومشون سختی های خاص خودشون رو داشتند و من رو با چالشهای جدیدی روبرو کردند.واقعا نمیخوام تو دام چالش نفر سومی بیفتم :)))
  • من مادر یا همسر نیستم اما یکی از اعضای فامیلمون دقیقا همین اعتقاد رو داشت که ۳تا بچه بیاره. دومی رو که آورد تو اوج خداحافظی کرد.

    پاسخ:
    آره منم میخواستم چهارتا بیارم.یا چهار تا یا هیچی.دومی رو آوردم خیلی شیک و مجلسی خداحافظی کردم و هیچ جوری دیگه خواهانش نیستم :)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم