روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

سکوت شیرین

  • ۴۹

چند روزی میشود که این متن را نوشته ام و البته چندین بار هم ویرایش شد.

امروز صبح با خودم گفتم که این حرفهایی که گفته ام  فعلا نیازی به انتشار ندارد و شاید هم اصلا،پس چه بهتر که بی خیالش شوم و هر حرفی را بازگو نکنم.

لحظه ای که خواستم فایل ورد جدیدی برای نوشتن باز کنم،  فلش موس به طور ناخوداگاه به سمت این فایل رفت.

شاید باید نگاهی دیگری به آن بیندازم و زیر و رویش را هم بزنم و چیز درست درمانی از تویش در بیاورم که با منتشر کردنش ،پشیمانی سراغم نیاید.

و آن متن البته ویرایشیده اش :

چندی قبل طنزی را خواندم که نوشته بود:" زنان ایرانی در زمان رضا شاه برای کشف حجاب جنگیدن و حالا با ماموران گشت ارشاد برای حجاب می جنگند."

همیشه همین بوده است.

اگر زور بگویی،اگر عقیده ات را تحمیل کنی حتی اگر این بین کسی موافق هم باشد؛ به عنوان مخالف قیام میکند.

من در یک جامعه اسلامی(هرچند اسما اسلامی)  به دنیا آمده ام و از قضا در همین جامعه بزرگ شده ام و روزگار میگذرانم.

عجیب است که بگویم در این جامعه اسلامی که گشت ارشاد به دنبال دختران بی حجاب می گردد تا آن ها را کت بسته به پایگاه برساند( که عاری از این تجربه نیستم) و تعهد بگیرد با حجابم معذبم.

در جامعه ای که اگر حین رانندگی ،روسری ات کمی این ور آنور شود باید بروی و تعهد بدهی و حتی اگر روسری ات این ور آنور هم نشود باز هم باید بروی تعهد بدهی .(که عاری از این تجربه هم نیستم) احساس غریب افتادن را دارم.

شاید غربتی که میگویم ناشی از آن باشد که در اطرافم هم عقیده ی هم سنی ندارم که با او همراه باشم.

وگرنه دوستان زیادی در اطرافم هستند که اعتقادات من ،اعتقادات آنها نیست و دغدغه هایمان متفاوت است.او چیزی میخواهد و من چیز دیگری .اما باهم و درکنار هم هستیم.

مسئله ای که شاید برای خودم حل شده باشد اما گاهی موضوعاتی راجع به این مسئله ذهنم را درگیر میکند که نمیدانم چه واکنشی نشان دهم.

سکوت یا حمایت.

تا کنون سکوت کرده ام ؛ سکوت در مقابل چیزی که میدانم درست است،یا بهتر است بگویم اعتقادم میگوید درست است .

سکوت غمی داشت که مرا به فکر وا میداشت ؛ و نتیجه این تفکر نزدیکی به خالق بود.

اما حمایت خشمی همراه می آورد که برای هیچ یک از طرفین خوشایند نبود،جدا از این آنقدر پر و با اطلاع نیستم که خودم را در نقش حامی ببینم.

برای همین ترجیحم به سکوت است.

سکوت میکنم و آن برایم شیرین تر است.

هدف من از زیست چیز دیگریست.

رسالت من چیز دیگریست.

من انسان جنگیدن نیستم.

من هستم تا بخشی از آرامش نداشته این جهان باشم و بس.

غمی که این مدت درگیرش بودم مرا بیشتر از قبل پایبند عقایدم کرد ، صد البته عقیده ای که مخل آسایش هیچ بشری نیست.

و این هم از این .

تو ببخش بر من اگر خوب بیان نشد.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم