روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

دودکش۲

  • ۳۹

نه میتوانم بگویم سریال دودکش رو دیده ام ،نه میتوانم بگویم که ندیده ام.
اما سریال هرچقدر آبکی ،انگار وحی منزل از آسمان  شده که الا و بلا بنشین و از اول تا آخرش را بدون لحظه ای پلک زدن ببین ...
همه توهین هایی که کارگردان و نویسنده،در این سریال، به واسطه بازیگران، به شعور مخاطب و بیننده کرده اند ،به کنار .
چیزی که از دیشب بعد دیدن سریال به ظاهر طنز دودکش ۲،ذهن مرا درگیر کرده و مجاب به نوشتن این مطلب، صحنه ایست که هیچ توجیه و توضیحی برایش نمی یابم:
آنجا که از گندم خانم گماسائی میپرسند:گردنبند را فروختی و او میگوید:نه،برای من نبود که اجازه فروشش را داشته باشم .
سوال: اگر برای تو نبود که حتی اجازه گرو گذاشتنش را هم نداشتی؟!پس چگونه خود را به اینکار راضی کردی؟!
و خب عقل سلیم حکم میکرد تو آن گردنبند ۳۵میلیاردی را می فروختی،که بندگان خدا یکماه آزگار چشمشان به آن پولی که حقشان هست ،خشک نشود.حالا این وسط ۷میلیارد ازشان قرض میگرفتی.
بهتر نبود ؟

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم