روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

کرونانامه

  • ۴۹

13 تیر 1400

امروز حال و حوصله درست حسابی نداشتم.

کلی لباس شسته شد.

صدرا و رسا حمام رفتند.

مواد کوکو رو علی رنده کرد و رفت سرکار.

کوکو ها رو سرخ کردم.

صدرا کارتون دید و کوکو خورد.

رسا می خندید و مشغول تلاش برای چرخیدن بود.

شب قرمه سبزی گذاشتم تا برای فردا ناهار، معجزه یک شب تو یخچال موندن، خوشمزه ترش کنه.

بچه ها امروز حسابی به من چسبیده بودند.

کلافه ام.

خونه کلی بهم ریخته است.

حرص بهم ریختگیش رو میخورم.

یه تبخال گوشه سمت راست لبم  بیرون زده.

ساعت نه و نیم شب بود که هر دو خوابیدن.

و من از مادری فارغ شدم.

دفتر و موبایلم را برداشتم.

محو چرندیات فضای مجازی شدم.

ساعت یکربع به 12 شب هست.

برم برنامه فردا رو بنویسم...

 

فردا :

امروز علی بی حال اومد خونه.

رفت و در اتاق خودش رو حبس کرد.

جواب تست مثبت شد.

 

پس فردا:

خونه بهم ریخته است.

حرص بهم ریختگی خونه رو نمیخورم.

بدن درد دارم.

فقط میخوام حال صدرا زود خوب بشه.

 

روز بعد:

فقط میخوام حال صدرا و رسا خوب بشه.

خونه بهم ریخته است.

اما من حالم از دیدن بهم ریختگی خونه بد نمیشه.

 

بله بله بله

 

کرونا بالاخره پاش رو به خونه ما هم باز کرد.
وقتی من میگم«خونه ما» باید دو تا شاخ بالا سرتون دربیاد ،از تعجب.
خانواده ای با رفت و آمد صفر و رعایت کامل پروتکلهای بهداشتی .
تصمیم گرفتم ،آلبوم کرونایی رو منتشر کنم 
با همان جملاتی که با حال مریض از ذهنم گذشت و ثبت شد.

بالاخره ما هم انسانیم و باید مریض میشدیم و از  تجربه اولین مریضی خانوادگی بی نصیب نموندیم.
زیاد جالب نبود اما واقعا قشنگ بود.
که اول به فکر خودت باشی سرپا باشی تا بتونی بیدار و سرپا بمونی و بچه ها رو تر و خشک کنی.
دارو دادن به صدرا،و بی قراریهای رسا از غولهای این دوره بود.
غولهایی که شکستشون دادیم .
من یه سگا باز حرفه ای بودم.
یه درس بزرگی که از  سگا و بازیهاش گرفتم شاید همین باشه،بعد شکست هر غول،غول بزرگتری رو باید شکست بدی.
شاید چند بار ببازی،اما شکست غول با تلاش مستمر حتمی است و پیروزی و جشن خواهد آمد....
میدونم غولهای بزرگتری منتظرمونن،
میدونم بالاخره از راه میرسن،
میدونم باید قوی باشم،
میدونم میتونم
چون باور دارم
باور دارم که:خدابامنه.

 

 

  • با اونکه وقتی یادش میافتم حالم بد میشه ولی اونقدر جذاب گفتی یه لحظه فکر کردم دارم یه فیلم تلویزیونی میبینم

    پاسخ:
    عزیز دلم ،مرسی از نگاه قشنگت به نوشته هام.انرژی دهنده منی شما
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم