روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

وقتی که همگی حق داریم

  • ۹۲

سرم درد میکرد.

استامینوفن500 نتوانست کاری برایم انجام بدهد.

آفتاب داغ ظهر به پاهای مچاله شده رسا، که در کالسکه خوابیده بود میزد.

چند باری خودم را سرزنش کردم و گفتم:چرا پارچه ای در کیفم ندارم که روی پاهای آفتاب زده اش بیاندازم.

مسیرهای سایه پر از آدم های بدون ماسک بود و

مسیرهای خلوت پر از آفتاب داغ.

و به ناچار مسیرهای خلوت ،تنها گزینه من به عنوان یک کالسکه ران بود.

گاهی دوچرخه سوار سه سال و نیمه تصمیم میگرفت که در آفتاب داغ بایستد و با رکاب دوچرخه اش بازی بازی کند.

آب بطری صورتی مان تمام شده بود.

آب میخواست.

گفتم باید صبر کنی تا به خانه برسیم.

گفت چرا تموم شد؟

حوصله نداشتم جوابش را بدهم.

در بطری را باز کردم تا ببیند آب ندارد.

بطری خالی را از دستم گرفت و آب نداشته اش را سرکشید.

خودخوری های ذهنی رهایم نمیکرد.

مشکلمان یکی بود.

اما جنس خودخوری هایمان یکی نبود.

او میگفت :" نه " نشنیده و برای همین نمیتواند خشمش را کنترل کند.

من میگفتم: "نه" شنیده؛حداقل از من که شنیده.

قبول دارم .جنس "نه" هایی که از مادرش شنیده با "نه"های دیگر زمین تا آسمان توفیر دارد.

اما قبول ندارم که تحمل نه شنیدن را ندارد.

او تحملش را دارد.

نشان به همان نشان "قول".به من قول داده بود که شکلاتش را نخورد.

یک سال و نیمش بود شاید هم کمتر.

سرم را چرخاندم شکلات در دهانش بود.

گفتم قول داده بودی شکلات را نخوری؟ از دهانت بیرون بیانداز.

( شاید از نظر هرکسی حتی پدرخانواده این سنگدلی یک مادر را نشان میداد و میشد طور دیگری هم اقدام کرد.اما از نظر من کار درستی بود.پسرک صبح شکلاتش را خورده بود و باید سر قولش برای نخوردن شکلاتی دیگر می ماند)

بیست و چهار ساعت از آخرین چالش والدگری مان میگذرد.

صحنه ها تکرار شد و تکرار شد.

تکرار شد و هزاران راهکار در کنارش به ذهنم خطور کرد.

یک لحظه مکث کردم.

تا اینجای کار فکر میکردم که من اشتباه رفته ام.

که من کجای کار را سستی کردم و به او یاد نداده ام که چه کند؟

قصور را از خودم می دیدم.

من ؟! حتما من بودم که کم کاری کردم.

من بودم که به او نیاموختم.

آموخته هایش را مرور کردم:

"او اجازه گرفتن را بلد است."

"او حتی انتظار را هم بلد است."

"او از بین هزاران کاری که در روز میخواهد انجام بدهد ،نیمی اش  با مخالفت مادر و بعضا پدر همراه است."

"او آرام است و حرف شنو."

"او همراه است و قابل اعتماد"

و صد البته او می تواند همانقدر ناندرتال باشد که یک فرشته.

همه اش بستگی به یک چیز دارد : چگونه و چطور با او رفتار کرد و صحبت.

امروز در مرور تکرارهایم انگشت اتهام را از خودم برداشتم.

انگشت اتهامی که مرا متهم میکرد به بی فکری که چرا برای نوزادت در آفتاب داغ پارچه ای در کیف نگذاشته ای.

همان انگشت اتهامی که مرا متهم میکرد به کم کاری در قبال فرزند سه سال و نیمه ام.

راستش انگشت اتهام که از خودم برداشته شد از پسرک هم برداشته شد.

او چه میخواست ؟

بازی .

بازی با چه چیزی ؟

اسباب بازی.

آیا غیر طبیعی است درخواستش ؟

نه.

در ذهن کودک من اسباب بازی برای بازی است.چه برای خودش باشد چه نباشد.

از صدقه سری کرونا در موقعیت بازی با هم سن و سال هایش قرار نگرفته است.

نمیدانست که برای بازی با اسباب بازی دیگری، باید اجازه بگیرد.

نمیداند اگر دوستش نخواهد آن لحظه با او بازی کند باید موقعیت را درک کند.

درست همین جا بود که ذهنم باز شد.بعد از یک روز کامل فکر کردن به اینکه مشکل چیست و کجاست.

حق با او بود.

همانطور که حق با من و پدرش هم بود.

حق، با کودک مقابل هم بود.

چالش دیروز ،جایی بود که همه مان حق داشتیم.

اما همگی حق خودمان را می دیدیم و چشم و گوشمان به روی حق خواهی دیگری بسته شده بود.

او حق داشت با اسباب بازی بازی کند.

دیگری حق داشت که دلش نخواهد اسباب بازی اش را با کسی شریک شود.

پدر حق داشت که از رفتار پسرش دلگیر شود.

عزیز حق داشت که از رفتار نوه هایش تعجب کند.

من حق داشتم که غذایم را در آرامش کامل بخورم و خودم را در دعوایشان دخالت ندهم.در بحث شان، در تنش هایشان.

قانون خودم را دور زدم.سه ماه و نیمه را جلوی تلویزیون دراز کردم تا ساکت شود.تا لااقل او بهانه آغوش مادرش را نگیرد.

من حق داشتم از ترکیب  مزه ی ته دیگ نان تافتون و ریحان تازه لذت ببرم.

 

 

مدام با خودم تکرار میکنم تا یادم بماند:

من یک مادرم.

من او را به دنیا آورده ام.

من مسئولم؛مسئول ساختن شخصیت فرزندم.

مسئولیتی سنگین تر از هر مقام و مسئولی که در دنیا وجود دارد.

من این را میدانم که چالش ها تمامی ندارند ،و فقط از شکلی به شکل دیگر تغییر میکنند.

 

 

"راستی اگر مسابقه کالسکه رانی در جهان برگزار بشه،با اختلاف من برنده ام ،به لطف تمرینهای سخت و دشواری که شهری که در آن زندگی میکنم،نه؛ کشوری که در آن زندگی میکنم ،به من داد."

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم