باران برای عشق می بارد

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

حسرت آغوش

  • ۳۱

چند وقت پیش خوابش را دیدم که با صدایی بلند صدایم می زد و من با اشکی که از گوشه چشمم جاری بود از خواب ، بیدار شدم.

راستش با آن اتفاق هایی که پیش آمده بود ،فکرش را نمیکردم که روزی دلم برایش تنگ شود.

جالب تر این بود که جرات نداشتم با کسی از دلتنگی ام صحبت کنم؛تنها دلیلش هم این بود که خودم قطع کننده رابطه مان بودم.

البته قطع رابطه بی دلیل نبود و رفتارهای زشت و نادرستش باعث شد که از زندگی ام کنارش بگذارم.

 با این اوصاف ،دلتنگی ام در حدی بود که اگر شماره اش را داشتم، حتما پیامی میدادم و جویای احوالش میشدم.

دیشب دوباره خوابش را دیدم اما متفاوت تر؛اینبارهمدیگر را درآغوش گرفتیم .میدانستیم کرونا هست اما تا حد ممکن، سفت یکدیگر را بغل کردیم.

داشتم با خود فکر میکردم که می شود روزی حال همه مان خوب باشد مثه گذشته ها؛که یادم آمد گذشته ها،من کودک بود و رنگ دنیای کودکی خوبی و مهربانی است.

اما واقعیت اینست که دنیا همینی هست که الان در بزرگسالی در حال زیستنش هستم.

دلم تنگ است برای در آغوش کشیدن همه کسانی که دوستشان دارم.چه علت در آغوش نگرفتن کرونا باشد چه قطع رابطه به هر دلیلی.

آه از روزی که این آرزو حسرت شود و برود تا به قیامت.

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم