روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

با احترام به همه عقاید

  • ۱۳۱

 

 

چند شب پیش از علی  خواستم کتاب زیارت عاشورا رو برام بیاره تا بذارم تو سجاده ام تا بعد از نماز عشا هرشب بخونم.

شب اول حالم خوب بود .

شب دوم حالم خوب بود.

شب سوم حالم خوب بود.

شب چهارم اما...

سجاده هامون کنار هم پهن شده بود.

نماز هامون رو خونده بودیم.

کتابچه رو برداشتم تا شروع کنم به خوندن که از دستم گرفت و گفت این چیه؟!

گفتم :زیارت عاشورا.

گفت:بده من بخونم.

از دستم گرفت و شروع کرد به گفتن کلمات نامفهومی که مثلا مشغول خوندنشون هست.

عکس روی جلد رو دید،همون نقاشی معروف عصر  عاشورای استاد فرشچیان.

ازم پرسید این چیه؟!

گفتم:یه اسب.

توضیح بیشتری خواست که گفتم فعلا نمیدونم.

خوندنش که تموم شد کتاب رو داد دستم و سجاده اش رو جمع کرد و رفت مشغول بازی هاش شد.

مشغول خوندن زیارت عاشورا شدم...

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین ...

این بار اما حالم بد شد،از این همه لعن و نفرینی که داشتم به زبون می آوردم.

با وجود یه پسرک سه ساله تو خونه و یه پسری که تا دو هفته دیگه به جمع مون اضافه میشه.

دلم نخواست دهانم به لعن و نفرین هیچ کسی باز بشه.

منو چه به نفرین کسی ؟

منو چه به لعن؟

مگه اینا حال خوب کنن ؟

کتاب رو بستم و دیگه توی سجاده ام نذاشتم.

دنبال یه دعا میگشتم که با خوندنش حرفهای قشنگ تکرار بشه وحال دلم خوب بشه.

یاد صحیفه سجادیه افتادم و دعاهای قشنگش.

از امشب این دعاها جایگزین میشه.

با احترام به همه عقاید ،این انتخاب منه ...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم