روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

این دو هفته

  • ۱۶۲

نمیدونم اسمش چیه .شاید گر گرفتگی.اما سرگیجه نیست.

اونروز که به دکتر داشتم توضیح میدادم و میگفتم: گاهی اینجوری میشم. گفت بخاطر تغییرات هورمونیه و نگرانی نداره.

خلاصه که سر سنگینی میکنه و قلب تند تند به تپش می افته و حس خیلی مزخرفیه.

دو هفته ای بود که نمیتونستم کاری کنم.

اوج کار که برای خودم میکردم دیدن فیلم بود که بعد از کلی گشت و گذار اینور و اونور منتخب میشد تا من وقت شریفم رو بگذارم و اثر رو ببینم.

فیلم هایی که تو این مدت دیدم :

1-جنگل کوچک

2-درخت گلابی وحشی

3-یاغی دشت

4-هرگز می توانی  مرا ببخشی

و مینی سریال گامبی وزیر که البته قبل از شروع این دو هفته سخت دیدنش رو شروع کرده بودم و فقط 2 قسمتش به این دوران خورد.

البته این فیلم ها رو وقتهایی دیدم که از زور خستگی ساعت 7 نمی خوابیدم.

بلکه از  زور خستگی خوابم نمیبرد و می نشستم به فیلم دیدن.
 

ساعت 7 که پسر کوچولو می خوابید من هم کنارش خوابم میبرد.

می خوابیدم و اون وسطهاش برای چک کردن دو مرد خانه بلند میشدم.

من ؟نه. من و مرد کوچکترم .

بلند می شدیم و اوضاع مرد کوچک و مرد بزرگ خونه رو چک میکردیم.

خدارو شکر که تمام شد.

تا حالا همچین تجربه ای نداشتم.

تجربه پرستاری ؟

تجربه پرستاری را داشتم.

همان اوایل .همان سال اول ازدواج که علی مجبور شد چند  روزی در بیمارستان بماند.

اما این جنس تجربه جدید بود.

با محمدصدرا بود و محمدرسا.

تنها نبودم و اوضاع برایم سخت تر شده بود.خیلی سخت تر.

از خستگی گریه ام میگرفت.

گریه ام را قورت میدادم و کارها را سروسامان میدادم.

باید برای بازی با محمدصدرا هم وقت کافی میگذاشتم.

جز دو روز در حد پنج شش ساعت که محمدصدرا را سپردم به مامان و بابا؛خاله و داییش.

دیگر خودم بودم و او و پدرش.

و یک فنچ که تکان هایش ویبره به جانم می انداخت و انگیزه سرپا ایستادن.

الحق که همکار خوبی بود.

مرد کوچکتر را میگویم.

حالا هم خسته ام.

خستگی هنوز به جانم است.

شاید هم همان تغییر هورمون است که نام خستگی برایش گذاشته ام.

اوم شاید هم تنبلی است.

آنقدر ننوشتم و نخواندم که میخواهم هر طور شده باز هم  بهانه ای جور کنم و بروم یک گوشه ای برای خودم خیره به سقف دراز بکشم.

 اتفاقا الان هم  خیلی میچسبد.

هم آفتاب افتاده است وسط گلهای فرش یاسی رنگمان.

هم یک دل سیر لوبیا پلو خورده ام.

هم محمدصدرا پایین است.

هم علی شیفت است.

راستی این دو هفته سخت گذشت اما خوش گذشت.

به علی هم خوش گذشت البته که با کمی درد.

خدارو شکر برای داشتن مردهای زندگی ام .

همیشه سرپا بمانید الهی هر شش تایی تان.

 

 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم