روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

بزم مزه ها

  • ۱۶۲

 

 

"قاشق دسرخوری را در دل پودینگ شکلاتی ای که در ظرف سفید خودنمایی میکرد؛ فرو برد.

ان را به دهان گذاشت.

مزه شیر وشکر و نشاسته و زرده تخم مرغ با هم ادغام شده اند.هیچکدامشان را جدا حس نمیکند.

و چه ترکیب دلپذیری را ترتیب داده اند."

 

شب فرا رسیده بود و برای خواب آماده میشد.

عادت داشت , از شب قبل برای صبحانه اش برنامه بچیند.

به سراغ یخچال رفت.      

یک لیوان آب پرتقال.

نصف لیوان شیر.

اینها دلش را راضی نمیکرد.

کار زیاد روزانه و خستگی زیادش نتوانست مانع این شود که او مزه ها را به خورد یکدیگر ندهد.

ساعت دیواری 10 شب را نشان میداد.

صدای زوزه باد از لای شیار پنجره به داخل می آمد.

از خستگی نای ایستادن نداشت چرا که روزی سخت را پشت سرگذاشته بود.

اما نمیتوانست از خیر صبحانه ای که روزش را میساخت بگذرد.

صبحانه برایش پادشاه صبح بود.

تا حد ممکن به بهترین شکل آن را برای شخص خودش سرو میکرد و از خوردن لذت میبرد.

یک قاشق نشاسته ،نصف لیوان شیر.یک قاشق شکرو  یک زرده تخم مرغ و یک قاشق پودر کاکائو میتوانست بزم صبح فردایش را تکمیل کند.

آن ها را در یک قابلمه روی هم ریخت.

چهار پایه ای برداشت و با حوصله پای گاز نشست.

شعله گاز صدا میخورد.

باد زوزه میکرد.

قاشق در قابلمه میچرخید و مواد را به چرخش وا میداشت.

بوی خوش مواد در حال ترکیب شدن در فضای بینی اش پیچید.

مواد به خورد همدیگر رفته و منسجم شدند.

دیگر همانند لحظه های اول با چرخش قاشق در قابلمه  به سرعت نمی چرخیدند.

حباب هایی که قل قل میکردند،نشان از آماده شدن پودینگ میداد.

شعله خاموش میشود.

قاشق در قابلمه نمی چرخد.

باد زوزه میکشد و پودینگ به آرامی در پیاله ای سفید رنگ ریخته میشود.

پتو را آهسته روی خودش میکشد.

و با فکر به طم خوش صبحانه فردا که در یخچال انتظارش را میکشد به خواب میرود.

زمین خیس شده است از صدای باران.

ندایی از درون به او می گوید :لذت ببر

از کنار پنجره بارانی وذره ذره خوردن پودینگ شکلاتی ات.

صدای باران و مزه پودینگ قطعا ترکیب زیبایی خواهند شد.

ساعت دیواری 7 صبح را نشان می دهد.

آسمان ابری و تیره است.

باران می بارد.

پشت پنجره سرد است.

لیوان مسی رنگ پایه بلند را از کابینت بر میدارد.

آن را لبریز را از آب پرتقال میکند.

پودینگ که حالا حسابی خودش را گرفته است در وسط سینی نقره ای رنگ کنار قاشق دسر خوردی می نشیند.

قاشق دسرخوری را در دل پودینگ شکلاتی ای که در ظرف سفید خودنمایی میکند؛ فرو میبرد.

ان را به دهان می گذارد.

مزه شیر وشکر و نشاسته و زرده تخم مرغ با هم ادغام شده اند.هیچکدامشان را جدا حس نمیکند.

و چه ترکیب دلپذیری را ترتیب داده اند.

مزه اش به تک تک سلولهایش رسوخ میکند.

رنگ نارنجی آب پرتقال در تاریکی آسمان و خنکای پودینگ چشمانش را باز میکند.

جرعه ای مینوشد و گلویش از طعم ترش و شیرین تازه میشود.

سلول هایش به وجد در می آیند .

مزه ها به جانش,جان می دهند.

صدایی از درون میگوید سریعتر بخور و این لذت را سریعتر به خورد خودت بده.

قاشق را بر میدارد که به صدای هوس گوش دهد.

تق تق باران به شیشه پنجره میخورد.

چشمانش را رو به آسمان میگیرد.

قاشقی از پودینگ برمیدارد.

صدای هوس ناکام می ماند.

قاشق را آهسته به دهانش نزدیک میکند.

و از طعم خوش مزه ای که در دهانش میچرخد لذت می برد.

جان او , با شنیدن آهنگ دلپذیر این سمفونی به رقصی دوباره و دوباره در می آید.

آهسته آهسته به خورد یکدیگر میروند.

معده از این بزم دلشاد است.

سلولهای بدن در پوست خودشان نمی گنجند.

پودینگ به خودش میبالد که دلیلِ حالِ خوبِ صبحِ یک نفر شده است.

باران به شیشه پنجره میخورد و به او می گوید : آهسته تر آهسته.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم