روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

پذیرش مرگ و زندگی

  • ۱۵۳

کرونا نرفته.

هنوز هست.

البته این ترسی که میخوام راجع بهش حرف بزنم به کرونا مربوط نمیشه.

از بچگی باهام بوده.

از وقتی کرونایی وجود نداشت.

اما الان کرونا هم شده مزید بر علت.

وقتی محمدصدرا توی دلم بود خیلی میترسیدم.

میترسیدم برای کسی اتفاقی بیفته و نتونه محمد صدرا رو ببینه.

محمدصدرا دنیا اومد و اتفاق بدی نیفتاد خداروشکر.

این نوع ترس رو سر امتحان های ترم هم داشتم.

اینکه اگه کسی سر امتحان های ترم از دنیا بره من چیکار کنم ؟!

از دوباره امتحان   دادن میترسیدم

یا از ازدست دادن ؟

نمیدونم.

درسته هیچ وقت اتفاق نیفتاد و من هیچ سال تحصیلی در هیچ امتحانی کسی رو از دست ندادم.اما ترسی بود که باهام بود.

و تا الان هم باهامه؛ترس از دست دادن عزیزانم .

بخصوص حالا که مادر شدم و می بینم خدا بعضی ها رو با چه مدل از دست دادن هایی امتحان میکنه.

دیشب به خودم گفتم نترس .

هیچوقت نترس.

چون خدا بزرگتر از هرچیزی که فکر کنی.

خدا بنده اشو تنها نمیگذاره.

جدای از اون تو به اینکه محمدصدرا مرد بزرگی بشه ایمان و اعتقاد کاملی داری.

پس ترسی به دلت راه نده.

محمدصدرا مرد بزرگی میشه.

اینو از ته دلم مطمئنم و حاضر همه جا قسم بخورم .قسم به قرآن به بزرگترین کتاب آسمونی حتی به خود خدا که محمدصدرای من بی شک مرد بزرگی خواهد شد.

مردی که دنیا رو به نیکی و خوبی سوق میده.

این رو الان هم میشه درش دید.

اون هنوز سه سالشه.

سه سالشه و دنیا رو قشنگتر کرده.

حتما وقتی بزرگتر بشه ؛ قشنگتر و قشنگتر و قشنگترش خواهد کرد.

رسالت من ، یعنی یکی از رسالتهای زندگی من، اینه که این قشنگی رو در وجود پسرم حفظ کنم.

برای دنیا؛

برای آدمهای دنیا؛

برای همه موجودات زنده دنیا.

مطمئنم پسری که معجزه وار به بطن من راه پیدا کرد ،خدا هدفهای بزرگی رو براش معین کرده.

و انشااله که خودش همیشه همراهش خواهد ماند.

من هم همیشه هستم حتی اگر حضور فیزیکی نداشته باشم.

حتی اگه زودتر از هر چیزی بمیرم.

انقدر اون دنیا التماس خدارو میکنم ؛تا خود خدا ، خود خدای بزرگ، جایگزین اصلی و تمام و کمال مادری بشه که ازش محروم شده.

چرا اینها رو گفتم ؟

چون ترس دارم.

ترس اینکه نمانم برایش و نماند برایم.

اما حقیقت مرگ و زندگی انکار ناپذیر و باید به پذیرش رسید.

خدایا خیلی هوامو داشته باش

حالا که  این ترس زندگی ام دو برابر شده است.

محمدرسا سه ماه دیگه چشمهاش رو به دنیا باز میکنه .

مادر بودن

مادر شدن

سخت ترین اتفاق زندگیم بود و همچنین شیرینترین و دلچسبترین و معجزه وار ترین  و آرامش بخش ترین و بهترینش.

خدایا دوستت دارم

و شکرت که حضورت در زندگیم قابل لمس است.

 

 

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم