روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

دیگر نایلون هایمان رو دور نمی ریزیم.

  • ۱۵۶

 

ده روزی  میشود که با واژه "اکوبریک" آشنا شده ام.

و درمان دردی شد که مدتها درگیرش بودم:چه کنم با این همه مواد غیر بازیافتی که تولید میشود؟

خواسته یا ناخواسته.

ناخواسته اش مثلا میشود :بسته بندی  مواد خوراکی، بستنی ، بیسکوییت ،ماکارونی ،قند، شکر، نمک  و و و که در بسته بندی های نایلونی عرضه میشود.

خواسته اش هم همان نایلون هایی که موقع خرید از فروشگاه و میوه فروشی و اینجور مکانها خریدهایمان را داخلش میگذاریم و به قولی میشود کیسه خرید.

پلاستیک و کاغذها را بازیافت میکردیم.

میگذاشتیم کناری تا پسرکی با گاری اش به صورت کشیده و لهجه خاص صنف خودشان از راه برسد و داد بزند:"نمکی " تا ما بطریهای خالی شیر و ماست و پنیر را به او بدهیم.

اما نایلون ها می ماند.

می ماند و میرفت سطل زباله.

از خانه ما بیرون میرفت و ما  در نابود کردن زمین شریک میشدیم.

تا اینکه یک جایی خواندم "اکوبریک".

سرچ کردم و دیدم راهیست برای درمان دردی که به آن دچارم.

 آنروز علاج یکی از دردهایم را یافته بودم.

یک هفته ای میشود که نایلونی از سطل زباله خانه  ما ، به بیرون از خانه نرفته است.

همه شان ریز ریز شده اند و رفته اند در قوطی دوغ سنتی عالیس جا خوش کرده اند؛

تا کم کم تبدیل به یک آجر بشوند،یک آجر زیستی.

من خوشحالم.

میدانم که هنوز تا تفکیک درست زباله راه زیادی دارم.

هنوز پوست میوه هایمان میروند در سطل زباله و شیرابه تولید میکنند.

هنوز باقی مانده غذا داریم که برود در سطل.

هنوز دستمال های کاغذی مصرف شده فراوانی مصرف میکنیم.

اما داریم کم کم راه را یاد میگیریم.

میخواستم بگویم شاید چون مادر هستم دغدغه ام شده است زمین.

اما بعد یادم افتاد که نه.

دغدغه من از اول که یادم می آید زمین بود.

اما راه نجاتش را نمیدانستم.

فقط میدانستم که زمین سطل زباله نیست.

پدر و مادرم این را خوب در ذهنم فرو برده بودند.

به هرکسی که آشغالی زمین میریخت گوشزد میکردم،راستش جرات این یک فقره را وقتی مادر شدم ، پیدا کردم.

بخصوص اگر کسی را میدیدم که جلوی زمین بازی بچه ها فرت و فرت تخمه میشکند و زرت و زرت به زمین میریزد،امکان نداشت که به او تذکر ندهم.

سیگار کشیدن هم که ممنوع بود.

برای زمان هایی که من با فرزندم به پارک میرفتیم و او میخواست تاب بازی کند و والد کودک کناری تصمیم به سیگار کشیدن میگرفت و هوای خوش فرزندم را موقع تاب بازی به دود سیگارش آلوده میکرد.

من جلوی اینها می ایستادم.

هنوز هم می ایستم .

چون پارک و زمین بازی را حق فرزندم می دانم؛ نه حق والد کودک کناری که با  سیگار و آشغال ریختنش زیبایی را از دیدگان فرزندم دور میکند.

اگر کرونا برود و دوباره به پارک برویم و این چیزها را ببینم حتما باز هم بهشان خواهم گفت(هرچند که امیدوارم هرگز نبینم ) و معتقدم که اگر هرکسی بگوید و نگذارد انسانها بیش از این زمین زیبا را ، هوای تمیز را ، آلوده کنند ؛ راهی برای نجات زمین پیدا خواهد شد و از دیگر سو خودمان هم بیشتر به خودمان خواهیم آمد که حواسمان به زمین و آسمانمان باشد.

چند روز پیش بود که در مسیری افتادیم که یک سمتش بیابان بود و سمت دیگرش ساختمانهای بزرگ و کوچک.

آن روز تصور کردم چه میشد اگر جای آن بیابان بزرگ دریاچه ای بود.

البته بی شکل به یک دریاچه هم نبود،اما نه دریاچه آب.دریاچه ای پر از نایلون.

اما من منظورم دریاچه آب بود.

چند هفته پیش هم به چشمانم شاهد نابودی جنگلی کوچک بودم برای ساختمان سازی.

چه حال و احوال بدی داشتم آن روز.

تا به خودم بیایم کمی طول کشید.

همه اش نگران آینده هستم.

آینده ای که من هم در آن با حضور دو فرزندم سهیم شده ام و

باید به فکرشان بود.

نباید آنها را در یک زباله دانی رها کرد.

باید زمین را برایشان نجات داد،حتی شده با قدمهای کوچک خودمان.

من معتقدم همین قدم های کوچک هستند که اگر در هر خانه ای گام بردارند ،زمین میشود همان دنیای رویایی که ما تصورش را میکردیم.

من به خودم می بالم که فرزند سه ساله من میداند که نباید روی زمین آشغال بریزد.

ولی از دیگرسو، عاجزم در آن لحظه ای که  کسی زباله ای را از دستانش به زمین رها میکند و مرا در مقابل نگاه پرسشگر کودکی سه ساله تنها می گذارد؟!

 

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم