باران برای عشق می بارد

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

برای اولین بار توی عمرم بستری شدم

  • ۷۵

سه سال پیش بود.

همچین روزی.

اما برخلاف این روزها هوا خیلی آلوده بود.

بارون نمی بارید.

من برای اولین بار توی عمرم بستری شدم.

ساعت 4 بعداز ظهر بود.

از زیر قرآن زایشگاه رد شدم و به انتظار نشستم.

هیچکس نبود.

یعنی من بودم و علی.

یه خانمی که همسن و سال مامان بود اومد سمتم و بغلم کرد.

گریه میکردم.

نمیدونستم چی در انتظارمه.

مدتها برای رسیدنش لحظه شماری کرده بودم.

یاد روزها و شبهایی افتادم که دلتنگ آغوش گرفتنش شده بودم و زرتی میزدم زیر گریه.

ولی حالا گریه ام از چی بود؟

حالا که بهم گفته بودند میتونی تا فردا صبح بغلش کنی گریه ام از چی بود؟

محیط برام ناآشنا بود.

اما غریبی نمیکردم.

همه چی خوب پیش رفت و 8 صبح فردا یه موجودی تو بغلم بود که کلمه"عشق"هم برای توصیفش کم می آورد.

سه سال هست که روز و شب و لحظه به لحظه نگرانی همراهمه.

اما خدا روشکر میکنم برای این نگرانی .

سه سال هست که روز  وشب و لحظه به لحظه در اختیار یک نفر دیگه هستم.

اما خدارو شکر میکنم برای این در اختیار بودن.

سه سال هست که روز و شب و لحظه به لحظه ام فقط تو وجود یک فرد،تو خنده هاش،تو بوسیدنهاش،تو آغوش گرفتن هاش و حتی توی گریه هاش خلاصه شده و من هر لحظه خدارو شکر میکنم برای این نعمتی که بهم داده.

عزیز من

گل من

تولدت مبارک

راستش تولدت بر مامانت بیشتر از خودت مبارک

که من در کنار تو؛ دوباره و به معنای واقعی؛ زندگی رو حس کردم.

بمانی برایم جان مادر

تولدت مبارک

 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم