روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

و معجزه قرآن

  • ۱۶۱

 

یک آیه را بگذار جلو چشمانت و ببین که چه به تو می گوید؟

آنوقت تو هم به وادیان عاشقان آیات الهی پا می گذاری.

 

باید از ایده هایمان می گفتیم.

 و تنها چیزی که در آن لحظه  به ذهنم خطور کرد؛

"قرآن" بود.

همان قرآن خواندن جذابی که پیش گرفته بودم و اسمش شده بود "عشق بازی با آیات".

و من جرات مطرح کردنش را بعد از کلی من و من؛ فقط وفقط به همسرم توانسته بودم که بگویم.

اما آنجا در آن کلاس 86 نفری بی هیچ ترسی ؛دغدغه این سالهایم  را مطرح کردم.

تمرین جلسه بعدی این بود که باید پادکستی راجع به ایده هایمان می ساختیم.

حتی لحظه ای به ذهنم نرسید که بیا و ایده ات را تغییر بده.

ریکوردر موبایل را روشن کردم و بدون هیچ ترسی راجع به "عشق بازی با آیات" سه دقیقه تمام صحبت کردم.

و در جلسه آخر باید محصولی تولید میکردیم.

اینبار هم اولین چیزی که به ذهنم رسید همان "عشق بازی با آیات" بود.

پس با کلی ذوق و شوق درونی نوشتن را آغاز کردم.

موعد تحویل که رسید اضطرابی ناشناخته دامن گیرم شد.

با این وجود ، محصول را بی هیچ تعللی فرستادم.

خوشحال نبودم.

احساس سنگینی روی دوشهایم داشتم،که جایی اشتباه و خطا نباشد.

ترسیدم که نکند جایی بد گفته باشم و ناخواسته باعث دلزدگی دوستی شده باشم.

یا باعث بدفهمی کسی از معجزه خدا.

آن کلمات پشت سر هم  که محصول مرا می ساختند،فقط کلمات آنی ای بودند که ناخوداگاه بر ذهنم جاری شدند

و من تفکر عمیقی پشت آن ها نداشتم.

و آن شب چقدر ناراحت بودم که کاش وقت بیشتری برای پرداختن به این ایده گذاشته بودم و بیشتر و بیشتر فکر میکردم.

قدم اول من قدم سنگینی بود.

من با خدا طرف بودم.خود خدا و معجزه اش بر زمین.

...

امروز با پیام دوستی عجیب به وجد آمدم.

پیامش را که باز کردم؛سریعا به سمت  پوشه سفید رنگ عشق بازی ام  رفتم و دربین کاغذهای سبز و آبی و صورتی و زرد و سفید دنبال آیه 19 سوره بقره گشتم.

می خواستم همانند او که دلنوشته آیه 19 اش را با من در میان گذاشته بود،او را هم در جریان نوشته خودم بگذارم.

به در بسته خوردم.

آیات 15 تا 20 خالی خالی بودند.

انگار کلماتش نمیخواستند با من عشق بازی کنند.

انگار هنوز آمادگی اش را در من ندیده بودند.

اما من که سمج تر از این حرفها هستم و تمام امشب را فکر خواهم کرد؛ شاید آنها خودشان دلشان برایم بسوزد و به سراغم بیایند.

 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم