روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

دیدن پرنده در قفس سخت است

  • ۱۲۷

وابسته اش نبودم.

چرا که بود و نبودش در خانه تاثیری برایم نداشت.

اما دل بسته اش شده بودم.

عذاب وجدان هم داشتم از حضورش در خانه مان.

اما طاقت جدایی از او را هم نداشتم.

میدانستم قسمتش همان قفس است ؛چه در خانه ما باشد چه نباشد.

و کسی همت نخواهد کرد او را در جنگلهای استوایی پرواز دهد.

یک سال و پنج ماهی می شد که عضو رسمی خانه ما شده بود.

"نبات" صدایش میزدیم.

میانه اش با پسر خانه خوب نبود.

با اینکه زیاد سمتش نمیرفتم و از او میترسیدم،عاشقترینش هم بودم.

با هربار دیدنش دلم برای زیبایی هایش قنج میرفت.

نبات زیبای خانه ما ، دیشب از خانه مان رفت.

او را نفروختیم.

اصلا فروختنش برایم معنایی نداشت.

میگویم عضوی از خانواده ما شده بود.

چه کسی اعضای خانواده اش را میفروشد؟

راستش وقتی شنیدم که گفت : میخواهی ردش کنم.

احساس بدی به من دست داد.

چه چیزی را رد کنی ؟

اصلا میفهمی داری از چه حرف میزنی...

باید میزد دهان آن مرد را خونین و مالین میکرد.

هرچند که او کارش اینست و با در قفس کردن پرنده ها پول به جیب میزند.

تا این حد دخالت در کار خدا ؟!

همین خود من هم بودم که در کار خدا دخالت کردم.

من بنده گناهکار خدا هستم.

همین من بودم که شب قبل از روزی که متوجه بشویم دیگر اجازه نگهداری نبات را نداریم،

گفتم پرهایش را بچین.

گفتم او که پرواز نمیکند.چرا پر داشته باشد ؟

پرهایش چیده شد.

فردا روی دستانم تلوتلو میخورد و میرقصید.

من شاد بودم که بعد از یک سال و پنج ماه از حضورش در خانه مان بالاخره او را ناقص کردم و میتوانم بی ترس بر دستانم بگیرم.

و او بی شک ناراحت ترین از بازیچه دست انسان ها شدن.

امروز با دیدن هویج گریه امانم را برید.

اصلا هویج را میخریدم تا او بخورد و پسر خانه.

اما امروز پسر خانه بود و نبات جانمان نبود.

آنجا جایش امن تر است.

آنها بهتر از ما او را نگه خواهند داشت چرا که کارشان است.

آنها از نبات من نمی ترسند.

از دیشب خود را اینگونه تسکین میدهم که فکر کن بچه ات رفته است خارج از کشور.

مهاجرت کرده است برای همیشه.(البته که کاش همین گونه بود و او میرفت به همان جنگلهای استوایی)

غم و غصه و دلتنگی دارد اما حداقلش خیالت جمع است که مسیر زندگی اش را مشخص کرده است.

نبات ما رفته است در جمع پرندگان دیگر.

قرار است مزدوج بشود.

نمیدانم تا چند ماه دیگر دوباره برمیگردد به خانه مان یا نه؟!

اما آرزویم اینست که برنگردد؛و این تصمیم بر عهده مرد خانه است.

دیدن پرنده در قفس سخت است.

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم