زنگ تفریح بود و بچه ها در حیاط مشغول بازی و گپ و گفت با دوستانش بودند.

کلاس چهارم بودم یا پنجم دقیق بخاطر ندارم.

من اما گوشه ای تنها نشسته بودم.

نه اینکه دوستی نداشته باشم،اما نمیتوانستم خودم را در جمعی جا کنم.

اگر دوستی به سمتم نمی آمد ، من هم نمیتوانستم به سمتش بروم.

احساس میکردم نکند مزاحمش باشم.

یا نکند با من خوش نیست .

و هزاران افکار منفی دیگر.

هنوز هم این احساس با من است در رابطه ام با دوستان و اطرافیان.

کمتر به کسی پیام میدهم،البته این میان چند نفری پیدا شده اند که یخم با آنها باز شده است .نامشان شبنم و عارفه و سحر است.شده اند سنگ صبور حرفهایم و میتوانم بی ترس از آنکه احساس کنم مزاحمشان هستم،پیام بارانشان کنم.

آن روز وقتی در تنهایی خودم بودم و بچه ها را نگاه میکردم؛دوستی با لقمه ای نان و پنیر وخرما به سمتم آمد.

تا آن روز ترکیب نان و پنیر را با خرما نخورده بودم.

مطمئن نبودم از طعمش خوشم بیاید.

اما خوشمزگی آن لقمه بعد از بیست سال هنوز در خاطرم مانده است.

دبستان که تمام شد،همکلاسی ها از هم جدا شدند.هرکی به سمتی رفت و تک و توک میشد در یک کلاس پیدایشان کرد.

پارسال او را دیدم،در خیابان؛همانی را میگویم که به من نان وپنیر وخرما داده بود.

صدایم کرد و رویم را برگرداندم سمتش.

شاید اگر او صدایم نمیکرد من رویش را نداشتم که به سمتش بروم.

باهم حرف زدیم و شماره هایمان را ردو بدل کردیم.

بدون اینکه او بداند.

و بدون آنکه من از تصمیمش چیزی بدانم.

نامش در گروه "کار خلاقانه "شاهین کلانتری بود.

و ما در این زمین دوار ،بار دیگر همکلاسی شده بودیم.

اینبار از نوع مجازی اش.

نام او که طعم شیرین نام وپنیر و خرما را به من چشاند ،"مهتاب" است.

راستی لباسهای "محمدرسا" امروز به دستمان رسید.

اولین لباسهای عمرش.

لباسهایش را مجازی سفارش داده ایم.

چاره ای دیگری نداشتیم.

رفته اند یه گوشه کز کرده اند تا ده روزشان بگذرد و مجوز دسترسی پیدا کنند.

بعد من بروم برشان دارم و بوسه بارانشان کنم.

او هم نیامده نافش با دنیای مجازی گره خورد.

اگر بلایای طبیعی و انسانی امانمان دهند،خدا کمکم کند تا دو محمدم را به درستی بزرگ کنم.

در آخر مثل روالهای همیشگی ام، فقط میگویم :

"خدابامنه"