خدا با منه

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

فرشته های زمین و آسمون

  • ۷۸

داشت از پله ها میرفت پایین به شوق دیدن باباجون بعد از سه هفته دوری.

روی پله سوم بود که بین زمین و آسمون معلق موند.

هم من و هم خودش منتظر بودیم که بیفته.

دویدم سمتش و بغلش کردم .

گریه کرد و قلبم ترک برداشت.

گفتم : مراقب باش مامانی.

کمکش کردم تا پایین بیاد و خودم رفتم مشغول کارهام شدم.

اما ترس اون اتفاق و فکر کردن به اینکه اگه ازپله افتاده بود من چه حالی میشد و چه اتفاق هایی پشت بندش می افتاد بند دلم رو پاره میکرد...

لباس هایی که از لباسشویی در آورده بودم تا روی رخت پهن کنم رو رها کردم و دمپایی هام رو پوشیدم و رفتم طبقه پایین پیش مامانم و با گریه گفتم : محمدصدرا داشت می افتاد... .

محمدصدرا نیفتاده بود.

درسته که داشت می افتاد و اتفاقا خیلی هم نزدیک بود که بیفته ؛اما نیفتاد.

اما ترسی به دلم افتاده بود که طاقتش رو نداشتم.

این که چرا نیفتاد شاید تنها جوابش این باشه : که فرشته های آسمونی حسابی مراقب فرشته های زمینی هستند و تنهاشون نمیگذارن،حتی اگه لحظه ای مادری چشم از بچه اش برداره.

خدایا شکرت .

خدایا ممنونتم.

خدایا صبرم کمه ،تحملم کمه و در مقابل محمدصدرا این صبر و تحمل به ناچیزترین حد خودش میرسه.

خدایا کمکم کن و همیشه کنارم بمون.

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم