روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

من و انواع محتوا

  • ۱۱۴

 

از ده سالگی شروع کردم.
وقتی که پدرم یک سررسیدی دستم داد و گفت خاطراتت را بنویس.
من هم که عشق پدر بودم حرفش را سرمه چشمانم کردم و نوشتم.
نمیدانستم چه باید بنویسم.
اولین سر رسیدم پر شده بود از داستان.داستانهایی که خودم نوشته بودم.
یا رونویسی از کتاب داستانهایی که از کتابخانه قرض گرفته بودم.یک سر رسید با جلد سرمه ای برای شرکت گلسار بود.
ما بینش خاطراتی هم نوشته میشد.امروز ناهار کوکوسیب زمینی داشتیم.من کوکو سیب زمینی دوست ندارم.بوی تخم مرغ میدهد.
آن سررسید از بین همه سررسیدهایی که دارم گم شد.
نمیدانم چه شد که ندارمش.
شاید آن تنها گمشده زندگی ام باشد در این سی سال.
اما نیست و خاطر شیرینش همراهم است.
بعدتر که دوربین به دست شدم.عکس گرفتم.
از یک حلقه عکس 36 تایی 20 تایش عکس طبیعت بود و 16 تایش خودمان بودیم ...
پدر و مادرم مخالفتی نداشتند که استقبال هم میکردند.
بعد دوربین فیلمبرداری خریدیم و تا میشد فیلم گرفتیم.
از ریز و کوچک زندگی مان.
موبایل که آمد اوضاع راحت تر شد.
موبایل و سیمکارتش گران بود.
اما دیگر هزینه حلقه فیلم و چاپ و تبدیل را نداشت.
در وبلاگم مینوشتم و با عکسهایی که خودم گرفته بودم مطالبم را به روز میکردم.
اسم وبلاگم بود s-aramesh
بعدتر فیس بوک آمد و اینستاگرام و من همان روال را ادامه دادم.
تا سال گذشته .
سال گذشته دیگر از هجوم اخبار بد خسته شدم.
اینستاگرام برایم فضای مسمومی شده بود که علیرغم اینکه دلم میخواست نوشته هایم را منتشر کنم دست از اینکار کشیدم.
دست از سر زدن به اینستاگرام.
برنامه اش را پاک کردم.
به او سپردم رمزش را برایم تغییر دهد تا هیچ گونه نتوانم به آن دسترسی داشته باشم.
شبکه های خبری و تلویزیون هم حذف شد.
از اخبار دور شدم و نشستم و خودم را دیدم و طور دیگری شد قضیه.
برگشتم به قبل.
به دوران وبلاگ نویسی ام.
آن را از سر گرفتم.
نوشته هایم منتشر میشد.
اگر کسی می آمد قطعا برای خواندن می آمد.
کامنت گذاریش محدود بود و فقط کسانی که از خود برنامه آمده بودند میتوانستند راه پیدا کنن به بخش کامنت ها.
اما کامنت هم برایم مهم نبود.
مهم بیان عقاید خودم بود.
مهم نوشتنم بود.
مهم دوری از اخبار بدو دیدن عکسهای ناراحت کننده بود که پیغامش به من تنها این بود : انسانیت با سرعت فراوان در حال نابودیست.
اصلا مهم خالی شدنم بود که خالی میشدم.
از هر دری نوشتم.
راستش یک بار آمدم از دری نوشتم.
روز بعدش ترس برم داشت و پاک کردم.
راست راستش را بخواهید دو بار از دری که نباید نوشتم و پاک کردم.
از سیاست و مردان سیاست نوشته بودم.
از آنها که انقدر بی انصافانه رفتار میکنند.
لقب ترسو را به خودم چسباندم ولی پاکش کردم.
به من گفت صدایت آن دارد.
نمیدانستم یعنی چه ؟
برایم توضیح داد.
گفتم خب تو همسرم هستی.
تو نگویی من آن دارم که بگوید.
اما گفت من حقیقت را میگویم.اصلا میدانی آن را چه کسانی تشخیص میدهند ؟
گفتم نه .
گفت بچه ها سریع آن را میفهمن.
گفتم خب؟
گفت خب ندارد.چه کسانی در دنیا تو را بی چون و چرا دوست دارند؟
گفتم چه ربطی دارد.
گفت میخواهی باور کن میخواهی نکن .تو آن داری.همین که خودت باشی صدایت گیرا میشود.
دلم میخواست که وویس خود را پخش کنم.اما از لحن صدایم خوشم نمی آمد.
دو بار اینکار را کردم و با استرس زیاد پخشش کردم.
با استقبال خوبی از آشنایان مواجه نشدم.
به من میگویند.سپیده اعتماد بنفس.این را هرکسی که با من هست میگوید.
اما من اعتماد بنفس انجام اینکار را نداشتم.من حتی اعتماد بنفس انجام خیلی از کارهایی که درشان ادعا دارم را هم ندارم.اما آنها میگویند که اعتماد بنفسم بالاست.
اصلا چگونه میتواند بالا باشد ؟! وقتی با منتشر کردن کلیپ صدا آنهمه استرس بهم وارد شد.
جالب هست وقتی کلیپ را برای همسرم گذاشتم گفت پس آن صدایت کو ؟
گفتم من چه میدانم.
کلیپ دوم را برای بعضی از دوستانم گذاشتم.
گفتند سپیده جان بده علی بخواند.
گفتم نه نمیشود و یک ایموجی عینک ریبند هم ته اش گذاشتم.
دیگری گفت آکسان رعایت نمیکنی.
گفتم : خب من که با احساس تر خوانده ام ؟!
دیگری هم گفت وای که چه صدایی دارد علی ؟! حالا صدای تو هم بد نیست میتوانی دوبلور آن شرلی شوی.
همان دوبلر آنشرلی شدن یک کلمه انگیزشی بود برای من.آنشرلی دختر دوست داشتنی دوران کودکی و جوانی وحال من است.من با آنشرلی زندگی کردم.اصلا او را درخودم میدیدم.شوقش ذوقش همه اش خود خود من بودم و هستم.
راستی یکی هم به کلیپ من 5 تا دست تشویقی فرستاد و برای کلیپ علی هم که همان متن را خوانده بود 4 تا.
من کلیپ صدایم را بارها شنیدم.شاید آنش رفته بودو دیگر نبود.کجایش را نمیدانم ، اما کلیپ صدای علی اصلا احساسی نداشت.
من در کلیپ خودم احساس را دیده بودم(این هم شاید از اعتماد بنفس بالایم نشات میگیرد.چه میدانم والا ؟!)
محتواهای من اینها بود.
دیگر چیزی برای ارائه ندارم.راستش اصلا فکر نکنم روزی به سرم بزند بخواهم لایو برگزار کنم یا ویدئویی از خودم منتشر کنم.
همان صدا هم که علاقه دارم گویا باید بگذارم کنار.اصلا هم قصدم این نیست که فرد مدعی ای در این زمینه شوم .فقط گاهی دلم میخواهد صدایم به عنوان قصه گوی داستان کودک برای کودک خودم پخش شود.
گاهی دلم میخواهد دلنوشته ای که مینویسم برای خدایم،برای همسرم،برای کسانی که دوستشان دارم با صدای خودم پخش شود.
با احساسات خودم که درون آن متن جاریست.همین و بس.
نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم