روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

5 سال گذشت

  • ۱۲۷

یه روز یه نفر از کوچه ای گذشت .

رفت و دل دختری رو با خودش برد.

دیگه همدیگر رو ندیدند.

دختر در خیال ناخوداگاهش به یادش روزها رو شب کرد

و شبها رو روز.

هفت سال گذشت.

تو این مدت آدم دیگه ای از خودش ساخته بود.

پسر اومد.

اومد و پرسید : بهم میگی بله ؟

 

دختر هم که خیالش به واقعیت تبدیل شده بود سریع گفت : بله.

 

... و این بود آغاز ماجرایی که شد قشنگترین ماجرای زندگیم.

 

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم