خدا با منه

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

بار دیگر شهری که دوست میداشتم

  • ۹۳

اولین کتابی بود که در یک روز از سمت دو نفر پیشنهاد خواندنش داده شد.

"بار دیگر شهری که دوست میداشتم" از نادر ابراهیمی

اولین نفر برادرم بود و دومین نفر مهمان برنامه کتاب باز.

بی معطلی از نرم افزار طاقچه خریدمش .

قیمتش 8 هزار تومان بود.

در طاقچه 8 هزار و 200 تومان پول مانده بود از صدقه سری گردونه هایش.

خرید کتاب را زدم و شروع کردم به خواندنش.

اول هر کتابی سخت است.

باید زمان بدهی تا بفهمی اش.

این هم آنگونه بود.

دو سه باری از صفحه اول تا صفحه 20 تکرار شد تا توانستم ادامه بدهم...

یادم هست کوچکتر که بودیم سه شنبه شب ها شبکه 3 " خط قرمز " پخش میکرد و در همان روزها چهارشنبه شب ها "ماه تابان"...خاطره ام از این دو سریال از دوران کودکی آنست که وقتی قسمت آخرشان را دیدم اشک در چشمانم حلقه زدم.احساس دلتنگی میکردم که دیگر نمی بینمشان.به وجودشان یک روز در هفته عجیب عادت کرده بودم.

جملات آخر این کتاب هم من را اینگونه غمگین ساخت.

اشک در چشمانم حلقه زد و دوست داشتم که تمام نشود.

البته که حتما دوباره و شاید هم چند باره خوانده خواهد شد...

 

 و جمله های منتخب کتاب از نگاه من :

 

نفرین پیام آور درماندگی ست و دشنام برای او برادری ست حقیر...

 

بگذار تا تمام وجودت تسلیم شدگی را با نفرین بیامیزد،زیرا که نفرین بی ریاترین پیام آور درماندگی ست.

 

گریستن ،هلیا.تنها و صمیمانه گریستن را بیاموز.

 

اما اگر یک روز باغبان واقعا بخواهد این گلها را از بین ببرد،ما باید آنها را برداریم و از اینجا برویم.همه جای زمین برای گلهای ما خاک هست و مهر در خاک روییدنی ست چون گیاه،و خشم گیاهی رستنی ست.تو اصرار می کنی که همه چیز را به آنها بگوییم.

 

شهری مرا سنگسار می کرد.مردم یک شهر مرا دشنام می دادند.شهری که دوست می داشتم و مردمی که پیش از این ایشان را بارها ستوده بودم.

 

اینک انتظار فرسایش زندگی ست.باران فرو خواهد ریخت.باران شب و روز فرو خواهد ریخت و تو هرگز به انتظارت کلامی نخواهی داشت که بگویی.زمین ها گل خواهد شد و تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید.

 

تو هیچ وقت چیزی نخواهی شد.آنچه هنوز تلخ ترین پوزخند مرا بر می انگیزد"چیزی شدن" از دیدگاه آنهاست.

 

هیچ کس شهری را بی دلیل نفرین نخواهد کرد.هیچ کس را نخواهی یافت که راست بگوید که شهرم را نمی شناسم.انسان خاک را تقدیس می کند.انسان در خاک می روید چون گیاه  و در خاک می میرد.

 

هلیا! تو مرا از من جدا کردی. تو مرا از روییدن بازداشتی.تو هرگز نخواهی دانست که یک مرد در امتداد یازده سال راندگی چگونه باطل خواهد شد.حالیا تو با درخت ریشه سوخته یی که به باغ خویش باز میگردد چه می توانی گفت؟

 

آه هلیا...چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست.ذلت،رایگان ترین هدیه هر پناهی ست که می توان جست.

 

هلیا،طعم تلخ پوست آن انارها یادت هست ؟ گرگ ها کنار رودخانه چراغ افروخته بودند.تو از صدای غربت،از فریاد قدرت و از رنگ می ترسی؟هلیا برای دوست داشتن هر نفس زندگی؛دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز نو ،خراب کردن هر چیز کهنه را و برای عاشق عشق بودن،عاشق مرگ بودن را.

 

هلیا! تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است.تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسان تر است.سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد.چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی آتش طلب می کند؟مگر پوزش ،فرزند فروتن انحراف نیست؟

 

نه هلیا...یگذار که انتظار ،فرسودگی بیافریند؛زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد.

 

و ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم.آنگاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم..

 

 

نه من ماندنی هستم نه تو،هلیا.آنچه ماندنی ست ورای من و توست.

 

من هرگز نمی خواستم از عشق رجی بیافرینم  مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک.دوست داشتن را چون ساده ترین جامه ی کامل عید کودکان می شناختم.

 

هلیا!

تو زیستن در لحظه را بیاموز.

و از جمیع فرداها پیکر کینه توز بطالت را میافرین.

مرگ،سخن دیگری ست.

مرگ،سخن ساده یی ست.

و من دیگربرای تو از بی نهایت سخن نخواهم گفت.

که چه سوگوارانه است تمام پایان ها.

برای تو از لحظه های خوش صوت

از بی ریایی یک قطره آب-که از دست می چکد

و از تبلور رنگین یک کلام

و از تقدس بی حصر هر نگاه- که می خندد

برای تو از سر زدن سخن می گویم

رجعتی باید،هلیای من!

رجعتی دیگر باید

به حریم مهربانی گل های نرم ابریشم

به رنگ روشن پرهای مرغ دریایی

به باد صبح

که بیدار میکند

چه نرم،چه مهربانفچه دوست.

رجعتی باید هلیای من!

به شادمانی پرشکوه اشیا.

 

 

بگذار تا در میان گرگ ها و ترسو ترین مردم پیوندی بیافرینم.راهی ست که باید رفت.راهی ست بازگشتنی.رفتن،ستایشگر ایمان است و بازگشت،مداح تقدیر.

 

تنها خواب...بخواب هلیا،دیر است.دود دیدگانت را آزار می دهد.دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد...چشمان تو چه دارد که به شب بگوید ؟ شب از من خالی ست هلیا...شب از من و تصویر پروانه ها خالی ست...

 

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم