خانم نویسنده ای که من باشم...

پیاده روی در مسیر توسعه فردی

ساعت عشق

  • ۳۱۰

خداوندگارا !

اکنون که جهان خواب است، من سرشار از عشق حضور تو شادتر از آن هستم که چشم بر هم گذارم.

خیره مانده ام به آسمان ستاره بارانت.

تکیه داده ام بر آرنج هایم در برابر پنجره

مانده ام بر زمین آرام

و در سکوت نظاره گر تو هستم.

چه زیبا و چه پرشگفت می نماید این هستی

چه خوش بوست عطر زندگی

و چه نوید بخش است زیستن

درختان را می بینم

قامت کشیده

گویی که دست یکدیگر را در آسمان می فشارند

و در آغوش یکدیگر گم می شوند.

جیر جیرکی آواز سر میدهد و یاد تو را در سر صدچندان می نماید.

نسیمی با نوازش صورتم

عطر حضورت را به مشامم میرساند.

ستاره ای چشمک زن در گوشه ای از آسمان

چشمانم را به خود خیره میکند

شاید پیامی از جانب تو برایم دارد.

وجودم را یکپارچه گوش میکنم

تا بشنوم آنچه را که تو میخواهی به من بگویی؟!

آنچه را که تو برایم می آوری

چیزی جز عشق نمی توان تعبیر کرد.

در سرم می پیچد که فریاد برآورم ؛

در دل نا امیدی ها و امید ها

در دل شکست ها و پیروزی ها

در دل نداشتن ها و داشتن ها

در دل حسرت ها و اجابت ها

و در دل سکوت شب که :

"خدایا دوستت دارم "

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم