خدا با منه

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

آشفته بازار ذهنم

  • ۷۴
شروعش از خاطره نویسی بود .کلاس چهارم ابتدایی یا شاید هم قبلتر. اولین دفتر خاطراتم یه سر رسید بود برای شرکت گلسار به رنگ سورمه ای که توش رو پر کرده بودم از خاطره های رنگی رنگی و داستانهای بچگونه ای که با ذهن اون روزهام نوشته بودم. همه صفحاتش پر بود. جز اون سر رسید که نمیدونم چه اتفاقی براش افتاد و هرچی گشتم پیدا نشد بقیه دفترها رو صحیح و سالم نگه داشتم. اما اون یک سال تجربه اولینم از دستم در رفت … بعد وبلاگ اومد و وبلاگ نویسی رو شروع کردم و می نوشتم و می نوشتم و کلی دوست پیدا کردم. بعد فیس بوک. بعد اینستاگرام.
و تقریبا با شروع هر صفحه مجازی جدیدی من جزو اولین ورودی ها محسوب میشدم؛واسه همین رقیب کم داشتم وهمین با روحیه من سازگار بود.میشدم رئیس و همه رو اداره میکردم .اما همه کیا بودند؟
یک سری آدم که با یه فیلتر سنگین تایید میشدن تا نوشته هام رو بخونن.
از همه چی میگفتم ؟!
ترسی نبود همه خودی بودن.
راجع به دل پرم از اینستاگرام بگم ؟!
اینستاگرام مدلش نوشتنهای طولانی نبود.عکس مهم بود و یه یکی دو خط نوشتن. اما من عکس هام باید عکسهایی می بود که خودم میگرفتم با کلی دقت و ظرافت و هم متنهام باید روش حسابی کار میشد و اکثرا طولانی بودو مجبور میشدم کامنت هم پر کنم… می نوشتم و می نوشتم و می نوشتم و لذت می بردم… بهم میگفتم چقدر طولانی مینویسی حوصلمون سر رفت. از اینستاگرام زده شده بودم. انگار جای من نبود.چند وقتی بود که حالم رو حسابی بد میکرد.
اما خداحافظی من ازش چهارشنبه سوری بود.شب چهارشنبه سوری سال 98.
وقتی که تو کرونا کوچه پر بود از جشن و پای کوبی و من و پسرکم باید تو قرنطینه اون شب رو بین صدای جشن مردم و نارنجک و خمپاره و هزار کوفت و زهر مار دیگه تنهایی صبح میکردیم.
وقتی که زنگ زدم به آتش نشانی و با گریه بهشون گفتم بیاید یه کاری بکنید.
وقتی گفتند که از ما کاری بر نمیاد و شماره کلانتری رو دادند و من با هق هق زیاااااد ازشون خواهش کردم بیان و کوچه ما رو ساکت کنن و من گریه میکردم و پسرکم از گریه من گریه.
نمیتونستم خودم رو آروم کنم.
میترسیدم.
اولین شبی بود که باید تنهایی صبح میکردم، با صدای نارنجک و جشن و خنده مردم که از کوچه بلند شده بود.
و معنی قرنطینه رو نمیدونستند و علی وهمکارانش برای اونهایی که معنی قرنطینه رو نمیدونستن باید بدون تجهیزاتی که در اختیارشون نبود؛جونشون رو کف دستهاشون میذاشتن.
اومدم و یه استوری گذاشتم :لعنت به همه کسایی که امشب صدای نارنجکشون تن من و پسرم رو بلرزونه...
تو اون شرایط یه لعنت گفتن ساده ترین حقم بود بنظرم.
اما یه نفر که هنوز ازش دلخورم بد بهم جواب داد و همون شد ،رفتنم از اینستاگرامی که جز بدی و وقت تلف کردن چیزی عاید کسی نمیکنه. مسیرم رو با زدن یه وبلاگ عوض کردم ...
تصمیم داشتم نویسندگی رو حرفه ای شروع کنم. اما یهو ترسیدم… دیدم ای داد ای بیداد انگاری همه دنیا دلشون میخواد نویسنده بشن؟!
پس جای من کجاست ؟
من اصلا جایی دارم یا میتونم داشته باشم ؟ یه چیز من رو نجات داد که از نویسندگی پا پس نکشم و تلاشم رو هر روز از روز قبل بیشتر کنم ؟! “همه داستانها یکبار از قبل گفته شدند.ماجرا ها همه یکیه فقط طرز بیانشون فرق میکنه و اینجوری میشه که یه داستان تکراری هزاران بار گفته میشه و باز هم خواننده داره.” فهمیدم من هم میتونم جایی بین نویسنده های مهم دنیا داشته باشم اگه تلاشم تلاش باشه.فقط کافیه طرز بیان خودم رو پیدا کنم …
طرز بیانمم همینیه که الان اینجاست.گاهی هم پیچیده میشه ؟!جوری که خودمم چندباری باید بخونم تا بفهمم چی گفتم :))
نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم