خانم نویسنده ای که من باشم...

پیاده روی در مسیر توسعه فردی

گریه

  • ۳۳۳

یک ساعت از اذان مغرب میگذشت که سجاده ی سبز رنگم رو که سوغاتی مکه بود پهن کردم.

نماز مغرب رو که خوندم دلم میخواست های های گریه کنم.

نمیدونم چرا ؟

ولی میدونم صفر تا صدش برای خودم بودم.

دلم یک باره برای خودم سوخت و گریه میخواست.

گریه نکردم.

از ترس ...

از ترس اینکه مبادا زنگ در صدا بخوره و کسی چشمهام رو گریون ببینه و برای خودش هزار تا تفسیری که درست نیست کنه و منی که نمیتونم بهش بگم گریه هام برای خودمه فقط خودم.

و اون بگه مگه چته ؟!

و من هیچ جوابی نداشته باشم.

من چیزیم نیست اما دلم یه بغل گریه داره...

 

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم