خانم نویسنده ای که من باشم...

پیاده روی در مسیر توسعه فردی

اونشب ساعت 9

  • ۳۱۵

ساعت 9 شب بود .بُعد عاشق سپیده خانم میگفت بزن دیگه یالا و بُعد تنبلی سپیده خانم میگفت ولش کن بابا،حوصله داری .آخر کشو رو باز کردم لاکم رو برداشتم.به دونه دونه انگشتهام لاک زدم و محمدصدرا با عشق دستهام رو تو دستهاش گرفت و نگاه میکرد و شاد بود.

خوابید .

لاکم رو پاک کردم.

نمیخواستم صبح که صدای اذان رو میشنوم بهونه لاک داشته باشم برای بیدار نشدن و نماز نخوندن.

اون لاک قد یک ساعت رو دستهام بود و قد یک سال قدردانم که اونشب تنبلی نکردم و خودم رو برای عزیزترین فرد توی زندگیم زیباترین کردم.

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم