روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

سوسک

  • ۱۳۷

 

فکر نمیکردم روزی به این درجه از شجاعت برسم.

همه اش از صدقه سری نسبتی است که دو سال و شش ماه و 12 روز پیش به بنده داده شد ؛وقتی که مادر شدم.

حشره و جنبده ای  نبود که از آن  نترسم.

حتی با دیدن یک مورچه ریز میزه ای که فاصله زیادی با آن داشتم تن و بدنم به لرزه در می آمد.

حالا سوسک و مارمولک و ما بقی موجودات زنده که جای خود.

امروز می خواهم از خودم بگویم و سوسکهایی که در زندگی مشترک تجربه کردم.

 مثلا یک روز که مشغول جارو کشیدن و کدبانو گری در خانه بودم با جنازه سوسکی در پشت مبل مواجه شدم.

به پهنای صورت اشک میریختم و مستاصل بودم که چکار کنم .برای اینکه تنها نباشم با مادرم تماس گرفتم.

او از پشت تلفن دختر دردانه اش را دلداری میداد و راهنمایی ام میکردم که چگونه جنازه آن سوسک بخت برگشته را جمع کنم.

شنیدن صدایش برایم قوت قلبی بود که سوسک را جمع کنم.

ان روزها فرزندم شیرخواره بود. هردو در آغوش یکدیگر خوابیده بودیم که سوسکی مسیرش را به سمت بالشتهایمان کج کرد.

صبح تازه روشن شده بود که زنگ زدم به مادرم که کجایید که فرزندانتان از دست رفت ؟!

سوسکی را در زیر بالشت گیر انداخته ام ؛ به فریادم برسید.

مادرم زیر لب حرفی نثار دامادش کرد  که ای داماد چرا آخر هربار که سوسک می آید تو نیستی ؟!

و پدرم را با تلنگری از خواب بیدار کرد و  به نجات ناز دردانه اش فرستاد .

مادرم هم خوب میدانست که ماندن یک سوسک در خانه ای که مرد نیست مسلما جایز نیست.

همیشه هم با سوسک ها بد نبودم.

اصلا همین چند روز پیش بود که ادای روشن فکرها را در آوردم.

سوسک ریز قهوه ای رنگی بود . در فروشگاه دیدیمش.

خودم را هم قد فرزندم کردم و گفتم : آن سوسک را ببین.

خواست پایش را بلند کند و لگدی حواله سوسک کند که به آنی جلویش را گرفتم و گفتم : نه ما اینکار را نمیکنیم.او برای خودش آزاد است.

اما خب بی شک جای این روشنفکری ها در محیط خانه  نیست.

مثلا وقتی سوسکی را ساعت 5 صبح در دستشویی خانه می بینم ؛لبخندی به پهنای صورت میزنم و با خونسردی میگویم :فرزندم,سوسکی در دستشویی مان است .و در جلوی چشمان فرزندم که خودش را خیس کرده است لگدی حواله آن سوسک میکنم و سیفون را میکشم.

مطمئنم که فرقش را میداند.آن سوسک به محیط زندگیمان تجاوز کرده بود باید میرفت پی کارش.

اما چون زبان آدمیزاد حالی اش نمیشود مجبور بودم که لگد مالش کنم.

شنیده ام که سوسک ها با لگد خالی نمی میرند.

آن سوسک هم نمرده است قطعا.

دوباره جان میگیرد و هوای تجاوز به سرش میزند.

درست مثل آن شبی که خواب بودم و از کانال کولر مستقیم به صورتم پرید و در تاریکی شب در جستجوی سوسک 5 سانتی از لای موهایم بودم.

شاید برایتان سوال شده است,پس شجاعتی که از آن دم میزدی کو؟

خب من دیگر نمیروم و خودم را جایی قایم نمیکنم.

می مانم و مبارزه میکنم حتی شده با ترس درونی با لبخندی به پهنای صورت.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم