روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

زنجیره محبت

  • ۱۱۶

تازه روزه اش رو باز کرده بود  وبغضی ته گلویش را فشار میداد؛ که من شام میخورم و خیلی ها نه.

گفت خدایا پولدارم کن تا بتوانم راهی برای کمک به خلق پیدا کنم.

***

یک داستان کوتاهی خواندم به اسم قیمت معجزه که روایتی بود از کار نیکی که "دکتر آرمسترانگ" انجام داده بود.

به فکر رفتم.

به فکر اینکه چگونه میتوان دنیا را زیباتر کرد؟

آیا یک تنه میتوان اینکار را انجام داد ؟

آیا اگر من تنها ثروتمند جهان باشم میتوانم با پولهایم دنیا را از شر فقر و فساد و زشتی نجات دهم ؟

بی شک نه ؟!

ریشه کن کردن فقر، گسترش خوبی و زیباتر کردن جهان به تنهایی غیر ممکن است.

باید زنجیره محبت راه انداخت.

فکرش را بکنید مثلا اگر تنها کار نیک دکترآرمسترانگ همان قیمت معجزه باشد و آن پسربچه ، پس از مداوا ؛ یکی از انسانهای نیک روزگار شود، آنوقت است که زنجیره محبتی که دکتر آرمسترانگ استارتش را زده بود به راه خودش تا سالیان سال ادامه خواهد داد.

راه انداختن زنجیره محبت نیازی به پولدارترین شدن ندارد،تنها نیازش داشتن یک قلب بزرگ است که یک معجزه ای را برای زندگی کسی رقم بزند.

 

 

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم