خدا با منه

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

و شاید عشق ...

  • ۷۶

خواهرم کتاب رو از نمایشگاه کتاب مترو برام خریده بود.

خیلی سال ازش میگذره.

اون روزها نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم.

این روزها دوباره رفتم سراغش.

بازش کردم و شروع کردم به خوندن.دیدم باز هم مثل قبل برام غریبه.

تا اینکه تصمیم گرفتم برای نبات این کتاب شعر رو بخونم.

تک تک شعرها با صدای بلند خونده شد و به مرور چقدر به دلم نشست ،قد همه نفهمیدن های این چند سال .

 

و شاید عشق

 

"شاید عشق

بیدار شدن در ساعت پنج صبح بود

بی کوک کردن ساعت

برای من که ماه ها

دمین خورشید را ندیده بودم

دوش گرفتن

ادکلن زدن

و کوتاه کردن ناخن دست هایی که می دانستم

هرگز به آنها دست نخواهی زد.

در دیدار شش و چهل و پنج دقیقه صبح ...

 

شاید عشق

پسرکی بود که دست هایش را

در کنار بزرگراه به هم می مالید

برای تاراندن سرما

وانتظار می کشید عبور الهه ای بنفش را

از خط عابر پیاده

در چهارده زمستان پیش از این ...

 

شاید عشق

خط خطی های کنج سر رسید سال هفتاد و هشت بود

وقتی سعی می کردم واژه ها را

 در سطرهای نخستین ترانه ی عاشقانه

مرتب کنم

 

شاید عشق

پریدن از آتشی بود که در مقابل خانه شما می سوخت

به قیمت سوختن ابروها و مژه هایم

در چارشنبه سوری سالی که

تو در آن عروس شدی

 

شاید عشق

نوشتن این شعر باشد

در تخت خوابی دو نفره

که تو در آن سویش نخفته ای !"

 

"یغما گلرویی " از کتاب "باران برای تو می بارد"

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم