خدا با منه

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

قول

  • ۷۴

 

سهم شکلات امروزش رو صبح زود خورده بود.

دلش دوباره شکلات میخواست.

اما میدونست که فقط اجازه خوردن یک شکلات رو در روز داره.

نقشه کشیدن برای خام کردن مادر اصلا کار سختی نبود.

با چندتا کلمه دلبر و لهجه شیرینش بهم قول داد که شکلات رو فردا میخورم و الان فقط میخوام دستم باشه.

البته این جملات رو دقیقا اینجوری بیان کرد: یه دانه شاکالات دست تو فردا بوخور قول .

 کتاب می می نی وشیرینی  رو داشتم براش میخوندم وبا شکلات تو دستهاش بازی بازی میکرد.کاغذ شکلات باز شد.

نگاهش کردم و نگاهم کرد.

قولش رو بهش یاد آوری کردم.

یه لحظه ای چشمهام رو دور دید.دیدم جا تره و بچه نیست.

ازش پرسیدم شکلات کو؟

دهنش رو باز کرد و نشونم داد.اما حالت خجالت هم تو چهره اش بود  و میشد این رو راحت از نگاهش خوند که متاسفم پای حرفم نموندم اما خیلی دلم میخواست بخورم.

خیلی جدی و آروم بهش گفتم :شکلات رو باید از دهنت در بیاری،تو قول دادی.

 بی اینکه ذره ای مخالفت کنه حرف مامانش رو گوش داد.

خدا میدونه که چقدر برام این لحظه سخت بود.با خودم گفتم حالا یه شکلات بود دیگه.چی میشد مگه ؟!

اما قول مهمتر بود نه ؟ اینکه یاد بگیره اگه قول داد باید تا پای جون سر قولش بمونه.

آره قول مهمتر بود و اصلا عذاب وجدان معنا نداره .هرچند که همچنان درگیر این عذاب وجدان لعنتی هستم .

 

 

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم