باران برای عشق می بارد

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

پوست نارنج

  • ۹۶

آری گناه من بود.

گناه من بود که مجبور شدم روز جمعه در شهر بمانم.

شاید هم گناه زن قهوه چی بود که دل درد گرفته بود.

اما نه ، نه گناه من بود و نه گناه زن قهوه چی.

قضیه به این سادگی هم نیست.

بهتر است اول ماجرا را برای شما نقل کنم تا خودتان بگوئید که گناه از که بود ،شاید هم گناهی در بین نباشد.

**

خلاصه داستان :

یکی از اهالی روستا دچار دل درد میشه و میگن که اگه دم کرده پوست نارنج بخوره، حالش خوب میشه.

تو اون روستای برهوت از نارنج خبری نبود.

آخر هفته وقتی که معلم روستا راهی شهر میشه بهش میسپارن یه نارنج هم بیاره.قبل رسیدن آقا معلم مادر صاحبعلی میمیره و از اون روز صاحب علی با معلمشون چپ میفته...

جمله آخر داستان که جای تامل داره :

"حالا لازم بود که یک جوری صاحبعلی رو قانع کنم که پوست نارنج نمی توانست جلو مرگ مادرش را بگیرد.اما این کار ، کار بسیار مشکلی بود ."

حالا گناه گناه کی بود ؟ شاید خرافات ؛که چو انداخته بود هر دل دردی با دم کرده پوست نارنج خوب میشه؛ حالا اون دل درد هر نوع دل دردی که میخواست باشه.

 

قصه پوست نارنج از صمد بهرنگی

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم