روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

به خدا اگر بمیرم - سعدی

  • ۱۱۴

به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم  

 برو ای طبیبم از سر که دوا نمی پذیرم

همه عمر با حریفان بنشستمی و خوبان     

تو بخاستی ونقشت بنشست در ضمیرم

مده ای حکیم پندم که به کار در نبندم      

که ز خویشتن گزیرست و ز دوست ناگزیرم  

برو ای سپر ز پیشم که به جان رسید پیکان  

بگذار تا ببینم که که می زند به تیرم

نه نشاط دوستانم نه فراغ بوستانم         

بروید  ای رفیقان به سفر ، که من اسیرم

تو در آب اگر ببینی حرکات خویشتن را      

به زبان خود بگویی که به حُسن بی نظیرم

تو به خواب خوش بیاسای و به عیش و کامرانی

که نه من غُنوده ام دوش و نه مردم از نفیرم

نه توانگران ببخشند فقیر ناتوان را ؟       

نظری کن ای توانگر که بدیدنت فقیرم

اگرم چو عود سوزی تن من فدای جانت     

که خوشست عیش مردم به روایح عبیرم

نه تو گفته ای که سعدی نبرد ز دست من جان 

نه بخاک پای مردان چو تو میکشی نمیرم

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم