روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

چهارشنبه سوری سال 98 به سبک کرونا

  • ۱۲۸

روز سختی  رو پشت سر گذاشتم.روز خیلی سختی رو.

از صبح که گفت بدن درد داره ترس وجودم رو گرفت.

تا موقع رفتنش که بغضم ترکید و با گریه بدرقه شد.

پسرکم امروز فقط گریه مادرش رو دید و ناتوانیش رو تو مدیریت اوضاع.

همونجور که رو تخت خوابیده بود نگاهش میکردم.

دوباره بغضم ترکید و اشکهام سرازیر شد.

به تو میسپرمش بعد خدا به تو میسپرمش که امام زمانی.

باید مراقب پسرم باشی .

تو این زمونه ای که انسان نیست من پسرک معصومم رو به تو میسپرم که نگهدارش باشی.

صدای توپ و ترقه ونارنجک میاد.

صدای بلند شدن آهنگ و رقص و شادی و آواز.

صدای خنده هایی که به صدای شیطان شبیه اند.

بغضم میترکه.

یاد حرف عارفه میفتم که میگه زنگ بزن به 110 اگه دیدی شلوغ شد.

زنگ میزنم.میگه تماسها مسدود است.

دوباره زنگ میزنم باز هم همون رو میگه.

زنگ میزنم آتش نشانی.

محمدصدرا هم از اینکه دیگه مصر خوابوندنش نیستم خوشحال میشه.

نگاهم میکنه و میگه به دکتر زنگ میزنی ؟!

شماره رو میگیرم و یکی جواب میده.

گریه ام میگیره.

با گریه باهاشون حرف میزنم و شکایت میکنم؟!

چیز خاصی نمیشنوم جز اینکه کاری ازمون برنمیاد .فرهنگ غلطی که جا افتاده.

من گریه میکنم.

شما کدوم محلید؟

جواب میدم سرقنات.

میگه شماره کلانتری اونجا رو بهت میدم ولی نگو آتش نشانی داده.

میگم باشه و قطع میکنم.

محمدصدرا تو تمام این مدت داشت نگاهم میکردو من تو حال پریشون خودم بودم.

زنگ میزنم به شماره ای که آتش نشانی بهم داده.

با گریه بهشون شکایت میکنم.

فقط گوش میدن و میگن چشم ...

میگم چشم الکی یا واقعی ؟!

گریه امونم رو می بره.

فقط تونستم بگم: شما مسئولید ....

تلفن که قطع میشه نگاهم به نگاهش میفته.

پشت لبخند محوش بغض بود که با نزدیک شدنم بهش خودش رو ازم دور میکنه.

به زمین و زمان و خودم تو دلم لعنت میفرستم و سعی میکنم حالم رو حداقل تا خوابیدنش خوب نگه دارم.

با خودم میثاق میبندم.

میثاق حذف اینستاگرام و شبکه خبر.

بالاخره رضایت میده که رو پا بخوابه بدون آهنگ.

سرم تیر میکشه فکر کنم دوباره قرص واجب شدم.

بعد از مدتها روی پاهام میذارمش و پنج دقیقه نشده چشمهاش بسته میشه و میخوابه تا خواب قشنگی های دنیا رو ببینه.

کنارش میشینم و براش آیه الکرسی میخونم.

چشمهام پر از اشک و صورتم قرمز.

تو آینه به خودم نگاه میکنم و میگم : تو چه کاری ازت برمیاد برای این دنیا ؟!

اونها که پیامبر بودن با چنگ و دندون تونستن چهار نفر رو بکشونن سمت خودشون.

من ؟ من چه کاره ام؟

اما سهم من ؟! سهم من تو قشنگی این دنیا محمدصدراست.

تو درست تربیت کردنش.تو وقت گذاشتن براش تمام و کمال.همونجور که باید.

وقتی شبکه خبر شبکه دروغ شبکه مزخرف شبکه چرندیات حذف میشه سبک میشم مثل پر پرنده ای که تو هوا موج میزنه تا بیفته زمین.

#خدابامنه

 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم